_نه نمی دونم ... ولی ساناز جان من بدم میاد بخاطر اینکه یه وقت افسردگی نگیرم یه جوری حرف بزنی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده همین خانواده ای که میگی همه زندگیه من هستن اگر فقط از ماجرا بو ببرن چه برخوردی با من دارن ؟ هان ؟ ایناست که داره خوردم میکنه و عذابم میده نه اون پارسای لعنتی _می دونی فرق من و تو چیه الی ؟ این که تو همونطوری که بر خلاف من عاقبت اندیش نیستی خیلیم کم صبری ! من نمیگم اتفاقی که برای تو افتاد یه چیز ساده بوده و اصلا مهم نیست میگم تو می تونستی با یه تصمیم درست کاری کنی که حالا این وضعت نباشه اما خوب خودت خواستی آدم باید مرد باشه و پای خواسته هاش وایسه ... تصمیمت غلط بود شکست خوردی خوب عیبی نداره به خودت کمک کن تا بتونی همون الهام شاد قبلی بشی با این تفاوت که حالا یه دید بازتری نسبت به همه چیز و همه کس داری مطمئن باش خدا توی همه کارهاش حکمتی گذاشته که من و تو ازش خبری نداریم ... حکمت این دوستی نا سرانجام هم بلاخره یه روزی برات روشن میشه ... ببین کی گفتم ! حرفهاش که تموم شد نموند که جوابی بهش بدم بلند شد و رفت کمک بچه ها که داشتند وسایل صبحانه رو می گذاشتن توی سفره راست می گفت ... من الهام شاد و سرحال همیشگی رو دوست داشتم ... همونی که همه جلوی زبونش کم می اوردن فقط اون موقع یه ایراد بزرگ داشتم اونم همین بود که همیشه عجول بودم و آتیشی ... که همینم کار دستم داد دوست داشتم برگردم به شخصیت قبلیم منتها با یکم عقل بیشتر ! با صدای حامد از فکر اومدم بیرون _الهام خانوم تشریف بیارید صبحانه اگر افتخار میدین البته ! می خواستم محل نذارم که چشمم افتاد به سانی که انگار منتظر بود تا مثل همیشه زبون درازی کنم .... به حامد گفتم _تو که دست به سیاه و سفید نزدی چرا ادای خدمتکارا رو در میاری ؟ _راست میگیا ! منم رو سر شما تاجی نمی بینم که ادای ملکه ها رو درآوردی اونجا نشستی ! _چشم بصیرت میخواد که تو نداری ... می خواست جواب بده که حسام دستشو کشید و نشوندش کنار خودش _باز تو چشم بابا رو دور دیدی افتادی به مردم آزاری ؟ حامد : قربون قدرت خدا برم اگه حاجی هم دست از سر ما برداره دو روز .. تو خوب بلدی جانشینی کنی ! احسان :بچه های بی مخی مثل تو همیشه باید تحت نظر باشن تا یه گندی نزنن حامد : خون میکشه داداش ! بچه حلال زاده به پسر داییش میره طبق معمول کل کل بچه ها باال گرفت و ساناز و سپیده و حتی من هم شروع کردیم اذیت کردن دیگه بزرگترها عادت کرده بودن و کسی باهامون کاری نداشت ... برای قدم اول خیلی خوب بود