|حُرّ|
_
نشسته بود کفِ زمین ، ‌یه نگا به قبرایِ دورش مینداخت‌ ، یه کام از سیگارش می‌گرفت و ‌آروم با خودش میگفت : ‌‌یعنی قراره یه روز اینجا بخوابم . . ؟