حیدر که باز، رو به دعای شب آورَد مثل همیشه زمزمه ی یارب آورَد وقتِ سحر نه، از دمِ افطار تا اذان پیوسته نام فاطمه را بر لب آورَد خوشحال بود که مهمان زینب است اما بهانه ای پیِ این مطلب آورَد نان و نمک چشید، ولی شیر را نخورد یادِ گرسنگان به نظر، هر شب آورَد هر دم به آسمان نگرَد، گریه میکند اشکِ بصَر، ز دیدنِ هر کوکب آورَد آهنگِ رفتن است به "لاحول" گفتنش بد جور جانِ دخترِ خود بر لب آورَد دستِ خودش که نیست، به زهرا رسد علی آری لقاءِ فاطمه تاب و تب آورَد از بیت دخترش، سوی مسجد، به اشک و آه حالی عجیب، بهر خدا امشب آورَد در آخرین نمازِ علی، فرقِ او شکافت "فُزتُ وَ رَبِّ کعبه" علی، بر لب آورَد سبحانَ رَبّی اَش، به لبش نیمه کاره ماند نگذاشت در قنوتِ دگر، یارب آورَد محراب کوفه، فرقِ علی را شکسته دید بازار کوفه چه، بسر زینب آورَد بابا سرش شکست، که دختر سرش شکست راسِ شکسته، آبروی مکتب آورَد @hajmahmoodzholideh