قسمت پنجاه و پنجم
دی ماه سال ۹۲ حمید ۲۰ روز خانه نبود برای ماموریت رفته بود خارج از قزوین. نزدیک امتحاناتم بود دلتنگی و دوری از حمید نمیگذاشت روی درس و کتابم تمرکز کنم. این ۲۰ روز با همه سختیهایش گذشت.اول صبح یک لیست از وسایل مورد نیاز خانه را نوشتم و بعد از خرید همه را به سختی به خانه رساندم برای ناهار هم فسنجان درست کردم. معمولا بعد از هر ماموریت با پختن غذای مورد علاقهاش به استقبالش میرفتم، به خاطر اینکه دندانهایش را ارتودنسی کرده بود معده حساسی داشت خیلی از غذاها به خصوص غذاهای تند را نمیتوانست بخورد با اینکه غذاهای تند را دوست داشتم اما به خاطر همین خودم را عادت داده بودم که غذای تند درست نکنم. اولین چیزی که بعد از هر ماموریت داخل خانه میآمد،دستش بود یک شاخه گل داشت. همیشه هم گل طبیعی میخرید آنقدرتعداد گلهایی که خریده بود زیاد شده بود که به حمید گفتم عزیزم شما که خودت گلی بابت این همه محبت ممنون. ولی سعی کن به جای گل طبیعی گل مصنوعی بگیری که بتونیم نگه داریم چون ما اینجا مستاجریم زیاد جای بزرگ نداریم که من بتونم این همه گل رو خشک کنم.
لحظه تحویل سال ۹۳ منزل پدرم بودیم شام هم همان جا ماندیم. روز اولین سال متاهلی، حمید برای من یک شاخه گل همراه عطر خریده بود که تا مدتها آن را داشتم دلم نمیآمد از آن استفاده کنم. عید سال ۹۳ مصادف با ایام فاطمیه بود. به حرمت شهادت حضرت زهرا آجیل و شیرینی نگرفتیم به مهمانها میوه و چای میدادیم. چون کوچکتر بودیم اول ما برای دیدن خانه فامیل رفتیم. از اونجا که تازه عروس داماد بودیم همه تحویل میگرفتند و کادو میدادند.
#داستان_دنباله_دار
.