#فصل_دوم_بارکد
#پارت158
_آفرین به تو کاری نداری؟
نه.
فعلا خدافظ .
رفتم داخل...
مثل همیشه سالن پایین سوت و کور بود جز چندتا خدمتکار هم کسی نبود.
خیلی دلم میخواست همچین خونه ای واسه خودم داشته باشم
بدون منت..
بدون تو سری خوردن
حوصله صحبت کردن نداشتم
نشستم همونجا و مشغول بازی کردن با گوشیم شدم.
نمی دونم چقدر گذشت..
که حس کردم یکی کنارم نشست.
سر چرخوندم دیدم دلارامه
سلام کردم و دوباره مشغول بازی شدم
یکم که گذشت گفت:
جفتمون رو درگیر یه خانواده کردن
شاید دو تا باشه
اما اونقدر به هم نزدیکن که یکی
محسوب میشه...