_آفرین به تو کاری نداری؟ نه. فعلا خدافظ . رفتم داخل... مثل همیشه سالن پایین سوت و کور بود جز چندتا خدمتکار هم کسی نبود. خیلی دلم میخواست همچین خونه ای واسه خودم داشته باشم بدون منت.. بدون تو سری خوردن حوصله صحبت کردن نداشتم نشستم همونجا و مشغول بازی کردن با گوشیم شدم. نمی دونم چقدر گذشت.. که حس کردم یکی کنارم نشست. سر چرخوندم دیدم دلارامه سلام کردم و دوباره مشغول بازی شدم یکم که گذشت گفت: جفتمون رو درگیر یه خانواده کردن شاید دو تا باشه اما اونقدر به هم نزدیکن که یکی محسوب میشه...