رمان 🦋
#خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯
#فصل_اول
🌿
#پارت_55
صدای کارلو را از بالای سرم شنيدم که اسممو صدا ميزد ، سرمو بلند کردم ، بسم الله ...
کارلو با ظرف خالی شده پاستا بالای سرم ایستاده بود :
- تو غذای منو خوردی ؟
ای وایِ من ! من غذای این مرد مغرورو خورده بودم ! بدون شک از این بدتر نمی شه ...
سعی کردم خودمو نبازم :
+ خب من نميدونستم این غذا متعلق به توئه ، متاسفم !
- الان تاسف تو برای من تبدیل به غذا می شه ؟
+ نه اما بابت تاسفم هزینه سفارش دوباره غذا رو پرداخت می کنم .
- نيازی به این کار نيست ، من تعيين ميکنم بابت این تاسف چه کاری انجام بدی !
+ بفرمایيد
- بعد از اینکه امتحاناتت به پایان رسيد هر شب یکی از غذاهای ایرانی رو باید برام سرو کنی .
پسره ی پرروی فرصت طلب !
چشم حتما بشين تا برات درست کنم ! نوکر کمر باریک که گير نياوردی !
پوزخندی زدم :
+ امکانش برام وجود نداره .
همونطوری که تلفن خونه رو برمی داشت گفت :
- مشکلی نيست ، اما من فکر ميکنم به هر دینی مسيحی ، زرتشتی ، اسلام و غيره فرقی نداره به هر کدام اعتقاد داشته باشی تنها چيزی که اهميتش از همه چيز بيشتره اخلاقه .
حرفش عين حقيقته ، من غذاشو بدون اجازه خوردم و حالا برای جبران یک درخواستی از من کرده و من هم رد می کنم ! واقعا از نظر اخلاقی درست نيست ...
شماره ای گرفت و گوشيو روی گوشش قرار داد ،
مطمئن گفتم :
+ قبوله .
سری تکون داد و مشغول صحبت با تلفن و سفارش دوباره غذا شد .
به آخرین و سخت ترین امتحانم رسيده بودم و از اول ترم فقط فوبيای این درس تخصصی و امتحانشو داشتم ، استادش هم خانم دکتر روسسی بود که تقریبا 40 ساله به نظر می رسيد و بسيار سختگير و جدی بود.
مدام راه می رفتم و حدود 10 بار فقط صفحه 102 رو خوندم اما اصلا مفهومش رو متوجه نمی شدم ! مرتبه آخر که باز نتيجه ای نگرفتم کلافه کتابو روی ميز وسط مبل ها کوبيدم و نشستم ، سرمو به پشتی به مبل تکيه دادم و چشمامو بستم.
ای خدا چيکار کنم ؟!
به آنا زنگ بزنم و ازش بخوام برام توضيح بده، ساعتو نگاه کردم ، 10:30 شب بود ، شک داشتم که خواب باشه و مزاحمت براش ایجاد کنم . گوشيمو برداشتم و وارد تلگرام شدم ، آخرین زمان آنلاينیش مربوط یک ساعت قبل بود ، بی خيال آنا شدم و به مغزم فشار آوردم که این موقع شب چيکار کنم ؟!
صدای درب اتاق کارلو نشان از خروجش می داد ، ای بابا اینم که به خاطر یه ليوان آب مدام راه اتاق تا آشپزخانه رو طی می کنه ! کارلو در حال عبور از جلوی چشمام بود ، با اعصابی داغون نگاهمو ازش گرفتم که ... از جام پریدم ، ایییییینه ، من چقدر باهوشم خدایا !
کارلو در حال لمس دستگيره اتاقش بود که صداش زدم ، برگشت و منتظر شد که حرفمو بزنم
+من فردا یک امتحان تخصصی دارم و درک یکی از مطالب درس برام دشواره ، امکانش هست برام توضيح بدی ؟
کمی فکر کرد ، اگه یکی از اون جوابای رُک بده و بگه نه من چه کار کنم ؟!
باورم نمی شد ، والا حضرت موافقت نمود ...
حقيقتا این پسر ایتاليایی هر اخلاق بدی که داشته باشه اما بسيار زیاد باسواد هست ،خيلی مسلط و عالی صفحه 102 رو برام توضيح داد و من فکر کردم یک استاد علاوه بر علم و دانش باید توانایی فهماندن درس به تمامی سطوح
هوش رو داشته باشه ، وقتی توضيحش تمام شد از من خواست یکبار تکرار کنم
✍🏻
#فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝