ماه میخواست شبِ جمعه پدیدار شود نگران بود که آن حادثه تکرار شود  ابر با گریه سراسیمه مهیا میشد تا مبادا تن سردار گرفتار شود باد با شعله در آن دشت گلاویز شدند وای اگر راه بر این فاجعه هموار شود ابر و باد و مه و خورشید هراسان بودند قسمت این بود که او لایقِ دیدار شود و خدا خواسته این مرتبه در خاک عراق قاسمش در سحرِ جمعه علمدار شود خنجر از پشت زدن هم هنری میخواهد دشمنش مَرد نشد، وارد پیکار شود شیرِ در بیشه، محال است که هنگام شکار نگران از دو سه تا زوزه  کفتار شود کفشِ سردار که همپای جهادش بوده حیف این کفش بهایش سَرِ غدار شود گرچه ما دور علی میثم و عمار شدیم‌ کی شود کشور ما یکسره مختار شود دیماه 99