بسم الله الرحمن الریحم✨
قصه شال 🌸
قسمت دهم🍃
نویسنده: نرمس شکوریان فرد 🌱
▫️ منطقه فاو،شب عملیات
هرکسی مشغول کاری بود؛یکی دعا میخواند و اشکها روی صورتش راه باز کردهبود، آن یکی کاغذ و قلم برداشته بود و در گوشهای چهارزانو نشسته بود و نامه و وصیت نامه می.نوشت،یک نفر دیگر لباس های تمیزش را از ساک درمیاورد و میخواست نوپوش شود🍃🌸،
دو نفر گوشهای سرشان را به هم تکیه داده بودند و قران میخواندند و چند نفر هم دورهم نشسته بودند و اسلحهشان را آماده میکردند.😥
محمد بچهرا یکی یکی زیر نظر داشت از دیدشان حس خاصی پیدا کرده بود. اشک میریخت ،گریهاش دست خودش نبود.شاید از ذوق این بود که فرمانده قبول کرده بود که اوهم در عملیات شرکت کند. 😬😰
خیلی ها گفته بودند چون کوچک است،باید بماند،اما فرمانده که تمام روز این روزها و شب ها محمد را زیر نظر گرفته بود ،
اورا خوب شناخته بود و به بزرگیاش پی برده بود.🤗
چند ساعتی از عملیات نگذشته بود که خط شکسته شد.هنوز صبح نشده بود که به هدف هایاز پیش تعییشده رسیدند.
از صبح،وضع کم کم تغییر کرد؛فشار دشمن زیاد تر شد، تا جایی که گروه آنها که در منطقه مستقر بود،در فشار شدیدی قرار گرفت.😨😱
اطراف همه خشک بود و آب و غذای بچهها روبه اتمام.😶
یک شبانه روز جنگیدن، گرسنگی و تشنگی و خستگی،امان همه را بریده بود؛اما این سختی به روز اول ختم نشد و پنج روز طول کشید.😱😭
ادامه دارد...✨🥀