فریبا نظری (همسر شهید)
مهدی پسر عموی بابام بود. از بچگی زیاد میآمد خانهمان؛ بهخصوص تابستانها. زندگی عشایری و درختکاری و کشاورزی و کوهنوردی را دوست داشت اما بچۀ شهر بود و کارهای عشایری را زیاد بلد نبود. مثلاً نمیتوانست درست هیزمها را جمع کند و بار قاطر کند یا کارهای کشاورزی را انجام بدهد. من هم حسابی سربهسرش میگذاشتم و بهش میگفتم: «بچه شهری.» حتی یکبار که وسط کوه گیر کرده بود سنگریزه به طرفش پرت میکردم تا بترسانمش. بهم التماس میکرد این کار را نکنم اما بازیگوشیام گل کرده بود و حسابی ترساندمش.
یکبار نیمههای شب خرس به گوسفندهایمان حمله کرد و سهچهارتا از آنها را درید. از ترس مُردم و زنده شدم. گوشۀ سیاهچادر کز کرده بودم. مهدی هم کنارمان بود. آن شب آقام خانه نبود. وقتی برگشت و ماجرا را شنید به مهدی گفت: «پس تو چی کار کردی؟»
گفت: «عامو من ترسیدم اصلاً بیرون نرفتم.» آنموقع سن و سالی هم نداشت. پسری نوجوان بود. تا حالا خرس ندیده بود. حق داشت بترسد.