آنقدر باهامان زندگی کرده بود که حس میکردم عضو خانوادهمان است و باهاش راحت بودم؛ اما از وقتی صحبت خواستگاری شد ازش خجالت میکشیدم. سیزده سال بیشتر نداشتم که برایم حلقه آوردند و من را برای مهدی هفده ساله نشان کردند. از آن به بعد از خجالت حتی نگاهش نمیکردم. دیگر مثل قبل باهاش حرف نمیزدم؛ ولی مهدی سعی میکرد به هر بهانهای باهام صحبت کند. یکبار که جوابش را ندادم ازم پرسید: «باهام قهری؟ خوشت ازم نمیاد؟» گفتم: «نه قهر نیستم. چیکارت دارم که قهر کنم؟!» میدانست حیای دخترانهام نمیگذارد باهاش راحت باشم برای همین زیاد پاپیچم نمیشد. آن زمان شغل مهدی آزاد بود و توی نانوایی کار میکرد. درسش که تمام شد رفت خدمت سربازی. دیگر کمتر میدیدمش.