حرم
* 💞﷽💞 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗رمان‌ کابوس‌ࢪرویایی💗 قسمت56 با ایستادن ماشین جلوی پارک پیاده می شوم و کرایه را
* 💞﷽💞 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗کابوس رویایی💗 قسمت57 بی اختیار استرس می گیرم. پری نیم نگاهی به من می اندازد و بعد از صدای پای پیمان از پری خداحافظی می کنم. تقی به در می زنم و با صدای اجازه‌ی پیمان به داخل سرک می کشم. گوشه‌ی روسری را میان دستانم لوله می کنم. به خانه‌ی خالی از وسایل نگاه می کنم که پیمان از توی اتاقی بیرون می آید. به دو صندلی کنار پنجره اشاره می کند و با پاهایی سست دنبالش راه می روم. کلاف صحبت میان مان رد و بدل می شود و در آخر پیمان می گوید: _شما امروز توی اون پارک چیکار می کردین؟ فکر این که پیمان مرا تعقیب می کرده خونم را به جوش می آورد! یاد نصیحت کیوان می افتم که می گفت این موضوع میان مان سِری باید بماند! سریع از روی صندلی بلند می شوم و خشم در رگ هایم می دود. دیگر متوجه نیستم و رو به پیمان داد می زنم: _شما به چه حقی منو تعقیب کردی؟ اصلا چرا مثل سایه دنبالم افتادی؟ به شما چه که من کجا میریم و کی برمی گردم! چرا همش خودتونو رئیس می دونین؟ من دوست ندارم سر از کارم دربیارین. از سر جایش بلند می شود و دست هایش را از توی جیب بیرون می کشد. _حق دارین اما توی سازمان مسائل شخصی وجود نداره! _هه! اگه وجود نداره چرا منو تعقیب می کردین؟ مگه سازمان بهتون دستور داده بود؟ دور دهانش را که خشک شده را با لب تر می کند و با خونسردی تمام جواب می دهد: _سازمان دستور نداده بود اما من به عنوان یک عضو باید مطمئن می شدم شما چقدر به درد این کارا می خورین. _و... نتیجه؟ سرش را پایین می اندازد و به دو طرف تکان می دهد. _نتیجه‌ی خوبی نداشت! شما عملاً هیچی از ضد تعقیب و فرار نمی دونین یا طرز استفاده از اسلحه! شما نیاز دارین که به لحاظ ایمانی هم قوی بشین. لرزش دستتون و نگاه نگرانتون به یک چیریک نمی خوره! خیلی بهم برمی خورد. عیبی نمانده که در چشمانم نگاه نکند و نگوید! _شما کسی نیستین که ازش دستور می گیرم یا منتظر تعریف یا نقدش باشم. قدم هایم را به طرف در برمی دارم که با صدایش مرا به زمین میخ می زند. _رویا خانم... یا ثریا! باید به اطلاعتون برسونم من از طرف مرکزیت دستور دارم که وظیفه‌ی تعلیم و ارتباط تون رو با سازمان انجام بدم. پس لازمه هر رفت و آمد و دلیلشو بدونم. کار شخصی و به کسی ربطی نداره هم نداریم‌. از پری بپرسین بهتون میگه نظم تشکیلاتی چقدر اهمیت داره و بیشتر از اون تبعیت از مافوق! این قانون سازمانه، اگه نمی پذیرین خیلی زود بزنین کنار. تمام خشمم تبدیل می شود به یک مشت لرزان که دلش میخواهد کنج چشمان پیمان بنشیند. حرفی برای گفتن نمی ماند و خیلی سریع پله ها را یکی دو تا می کنم و به پایین می آیم. پری پایین پله ها ایستاده و با نگرانی مرا دید می زند. با حال بر آشفته‌ی من دوره می افتد و می خواهد از ماجرا سر در آورد. دلم میخواهد بخاطر این رفتار سر همه داد بزنم! اصلا حوصله‌ی پری را ندارم. کیفم را برمی دارم و از خانه بیرون می زنم. لباس قرمز رنگم به همراه شلوار بلند سفید توجه خیلی ها را جلب می کند. سر مست از این که توانسته ام نگاه ها را درگیر خودم کنم قدم برمی دارم. بی هدف کوچه پس کوچه ها را رد می کنم. چشمم به خانه ای می افتد که گل های کاغذی دیوارش را قاپیده اند. چشمانم به طرف گل ها کشیده می شود. گام های کوتاهم مرا به کنار گل می رسانند. گلبرگی را زیر انگشتانم لمس می کنم که صدای نکره ای مهمان ناخوانده‌ی گوشم می شود. برمی گردم و چشمم به مرد هیکلی می خورد که کتش را روی دوشش انداخته و لنگش را از دور گردنش برمی دارد و دور دستانش می پیچاند. قدم به عقب برمی دارم که ماشین قراضه ای سد راهم می شود. قلبم به شدت بهم می ریزد و نمی توانم چاره ای بیاندیشم. با التماس نگاهشان می کنم و لب می زنم: _چی از جوونم میخواین! بزارین برم. دستم را چند باری به کاپوت دولا سه لای ماشین می زنم. _خواهش می کنم ماشین تونو بردارین، کل کوچه رو گرفته! مرد هیکلی که سر دسته شان است با پوزخندی به طرفم می آید و چنگی به آستینم می زند. خودش را بهم نزدیک می کند. خمار بوی عطرم شده و مشامش را پر از عطر می کند. _نچ نمیشه عزیزجان! اینجا صاحاب داره. شوما بدون اجازه‌ی صاحابش پا گذاشتی پس باس تاوون شو پس بدی. به گل اشاره می کنم و می گویم:" بخدا کاری نکردم! دیدم خوشگله گفتم یه نگاه بهش بندازم." آستینم را محکم تر می گیرد و زیر لب حرفش را حواله ام می کند. _شما هم خوشگلی عزیزجان! چشمکی به دو جوان دیگر می زند. آن ها در صندوق را بالا می زنند و با لبخند کثیفی نگاهم می کنند. دلم می خواهد جیغ بکشم که پارچه ای روی دهانم قرار می گیرد. همه چیز با تمام سرعت در حال گذر است. توان من در برابر آن ها همچون توان موری در برابر فیلی است! ⭕️کپی بدون نام نویسنده حرام است ⭕️ نویسنده‌مبینارفعتی(آیه) ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌