حاج اقا من شش سالی هست ک ازدواج کردم
بدون اینکه خودم بدونم این جریان اقتدارو توی این چند سال همش رو رعایت میکردم محبت هم بهش داشتم ولی اقتدارم خیلی خیلی بیشتر بهش میدادم، همسرم خیلی زیاد بهم احترام میذاشت و خیلی بهم محبت میکرد همه جوره هوامو داشت تقریبا هر چیزی میخواستم و هر خواسته ای داشتم اجرا میکرد حتی اگه باب میلش نبود....واقعا مثل ملکه ها باهام برخورد میکرد مثلا بند کفشامو میبست، میرفتیم هرجا درو باز میکرد اول من برم جلو، سوار ماشینی به غیر از ماشین خودمون میشدیم، عقب مینشست پیش من، میگف تنها نباید بذارمت ، هدیه و گل همیشه میخرید ،خیلی عاشقانه بود همه چی ....من یکبارم بدون همسرم هیچجا نرفته بودم ی روزم از هم دور نبودیم....ولی من از ماه نهم بارداریم توی این چند ماه حس کردم دیگه اینطور نیس اصلا همسرم ی جور دیگه شده بود کمتر زنگ و پیام بینمون بود ، کمتر ابراز میکرد ، هدیه و گل واقعا اصلا نخرید مگه اینکه ب روش بیارم اونم نمیخرید ، خیلییی چیزا کمتر شده بود و اصلا اون مثالایی ک زدم رو دیگه نداشت، من مداوم تعجب میکردم میگفتم حتما ی اتفاقی افتاده وگرنه اصلا طبیعی نیست این حجم رفتار بد، این بین هم شده بود بهم بگه چرا زبونت نیش مار شده چندبار این حرف رو ازش شنیده بودم تو بحثا، و من بیشتر میرفتم توی فکر میگفتم داره ازم ایراد میگیره، همش فک میکردم چی شده ک اینطور شده بارها هم بش گفتم حتی اینو از چشم بارداریمم میدیدم میکفتم از وقتی باردار شدم زندگیم نابود شده ، دیگه جوری شده بود مایی ک بحثمون شاید چندبار در سال بود، صحبت عادیمونم شده بود بحث ، هر شب گریه و قهر ....همسرم میگف من دیگه تو خونه ارامش ندارم و من بیشتر عصبی میشدم با حرفاش ،دو کلمه عادی هم با هم نمیتونستیم حرف بزنیم این مال همین چندماه گذشته اس...
همشم بنده خدا اشاره میکرد ک تو بد زبون شدی ولی من همش میکفتم تو محبت و توجه نداری .....خلاصه چندین تا مشاوره رفتم (تنهایی) به طلاق فک کردم خیلی زیاد، شکاک شده بودم بدبین شدم،،،دیگه واقعا از خدا کمک خواستم و امام زمان گفتم اگه چیزی هست تموم بشه بعد الان ک چند روزه اومدم توی کلاس و پیاما رو خوندم،
دقیقا دیدم چیزایی بوده ک خودم قبلا بدون دونستنشون و از سر عشق و علاقه نسبت بهش رعایت میکردم از زمان نامزدی هر چیزی ک اول به خودم حس خوب میداد انتخاب میکردم چ کلمه باشه چه رفتاری اول حس خوب به خودم میداد بعد برا همسرم بکار میبردم یا حتی ازش میپرسیدم اون موقع تو چجور دوس داری صدات بزنم و همیشه استقبالش میرفتم هر زمان توی هر جمعی میومد حتی بعد من واسش بلند میشدم و بقیه موارد ... ولی از همون زمان بارداری ک گفتم چون حساس تر شده بودم انتظار محبت بیشتر داشتم و مدل رفتار خودم عوض شده بود، قهر میکردم (کاری ک قبلش نمیکردم یا اگه دلخور بودم دقیقا همون روشی ک گفتین رو اجرا میکردم با کلی لوس بازی و این حرفا تو بغلش، همیشه هم نازمو میکشید واقعا) ولی این مدت ک بداخلاقی میکردم ، زبونم واقعا شده بود همش تیکه انداختن و تخریب و همشم میگفتم تو بی محبتی، دیگه نازمو نمیکشی میگف تو همش قهری چ نازی بکشم..... و نتیجه اشم اینایی بود ک گفتم بدون اینکه بدونم مقصرش زبون خودمه...الان خیلی خیلی خوشحالم ک حداقل متوجه این موضوع شدم و یادآوری شد همه چی واسم ان شالله خیر دنیا و اخرت نصیب خانمتون بشه چون خانمتون باعث شده الان ارامش داشته باشید و اینجا این صحبت ها رو داشته باشید .....
#همسرداری ۲
@HamsardariTMA