بسم الله الرحمن الرحیم
افلاطون ها و ارسطوها میگوید چیز هایی از جنس درد وجود ندارند ، بلکه از عدم ساخته شدند !
اما من کسانی را سراغ دارم که درد ، اصل اصل وجودشان بود . با تاروپود هستیشان گره خورده بود و با گوشت و پوستشان عجین شده بود .
این درد است که اگر باشد ، عشق جرأت پیدا میکند و خود را آشکار میسازد .
حالا اگر عشق نباشد ، مگر جز این است که دم و باز در ممات خواهد بود ؟
عده ای بودند در یک ورق از تاریخ ، در گوشه ای از این مرده خانه بزرگ ، که زنده بودند ، زنده تر از خاک های زنده رود ، بیدار تر از آب های اروند رود و کارون .
چشم و گوش شان باز بود ، حواسشان جمع جمع .
شش دنگ وجودشان را به نام خود نزدند، حتی نیم دنگ ؟ نه !
اصلا یک چیزی را همین جا بگویم ؛!
راز ِ بیدار بودن و بیدار تر ماندنشان ، در همین است .
ذره ای برای خود نبودند .
راحت بگویم ، اصلا بودند تا نباشند .
آمده بودند که الان اینطور اینجا باشند .
هستند ، بیدار هستند تا شاید ما از خوابزدگی هایمان برخیزیم .
نگاهی به دور و برمان بیندازیم و حرکت کنیم .
آنها از ما همین را میخواهند ، حرکت ! نه حیرت .
بگذارید قضیه را کمی غیرتی ترش کنم .
این بیدار تر ها ، این زندگان ، رفتند تا ما بیدار شویم؛ نه نه، مانده اند تا ما بیدار شویم .
آنها خون دادند . خود ِ نداشتهیشان را اهدا کردند .
پای حواس جمعی ما ، جااان شان را گذاشتند .
و البته دم هم نزدند .
مثل ما نیستند ،مثل ما نیستند که گوش جهان را از نکرده هایشان کر کنند .
آنها در ازای تمام کارهای کارستانشان ، فقط لبخند زدند .
میبینید چقدر قشنگ میخندند .
هنوز هم لبخند میزنند ، تا قبل از این ، بوی لبخندشان از خاک شلمچه و حلبچه و طلاییه و هویزه استشمام میشد ، بعد از سی و اندی سال ، هنوز هم لبخند میزنند ، حتی از زیر تابوت !
ولی خودمانیم ، این تابوت ، عجب قصه پر غصه ای دارد !
میدانید تفاوت این تابوت ها با دیگرچیست؟
این ها آنقدر ها هم سنگین نیستند .
این ها از خانه بیرون نمیآیند ، شاید به خانه هم نروند ، اصلاشاید خانه ای نداشته باشند .
شاید چندین مادر این تابوت را ، جگر گوشه خود میدانند . شاید دخترهای بسیاری برای اینها خواهری میکنند .
این علی اصغر هایی که بعد از سال ها ، قدم روی چشم ما گذاشتند ، روزی علی اکبر هایی بودند که مادر دور تا دورشان میگشت و قربان صدقه شان میرفت .
مادری از جنس مهربانی و عشق که خودش بار و بونه گل پسرش را جمع و جور میکند و دم در میگذارد، تا صبح بالای سر جگر گوشه اش مینشیند و پلک نمیزند ، سیر تماشایش میکند .
حتما باخودش میگوید و میگرید که چقدر وهب شده ای، چقدر علی اکبر شده ای... برو عزیز مادر ، برو به آغوش عشق پرواز کن .
این تابوت هنوز هم بوی آن شب را میدهد .
حرف به حرف مادر را در وجود خود حک کردهاست .
ما من یک تابوتی میشناسم ، که قصه ای برعکس دارد.
به جای اینکه مادری بر آن بگرید ، پسر بچه ها و دخترهای کوچک آن مادر خون گریه میکنند .
اما یک تفاوتی که هست ، مادران این تابوت ها ، شاید بلند بلند گریه کنند و نام فرزندشان را صدا بزنند . اطراف شان پر از دوست و آشناست . همه برای دلداریشان میآیند . یکی اشک های مادر را میگیرد ، یکی چادرش را سرش میکند ، دیگری آرامَش میکند.
اما بچه های آن تابوت ، بلند بلند گریه نمیکنند و مادر را صدا نمیزنند باید آستین بر دهان بگیرند و گریه کنند.احدی نباید صدای آنها را بشنود . دوروبرشان ، هیچ کس نیست .
اما میدانید کجای قصه قشنگ تر میشود ؟
آن کسانی که در این تابوت ها خوابیده اند ، خود را نوکر آن مادری میدانند که بچه های کوچکش شبانه در پی تابوت مادر می دویدند و بیصدا فریاد وا اُماه سر میدادند .
این، راز دیگر بیداری آنهاست .
این بیداری ، در قعر سحر های جبهه ها حاصل شد .
در قنوت نماز شب ها ، در سجده های طولانی و اشک ها ، اشک هایی که مثل گردنبند مروارید پاره میشد و دانه هایش روی خاک میریخت .
در شب عملیات ، وقتی که از سربند یازهرا فقط یکدانه بود ((:
عشق و ایثار را باهم تجربه کرده ای؟ (:
دلهایشان که با هم هوایی میشد ، هوای دلهایشان که ابری میشد ، ابر چشمانشان که بارانی میشد ، نور بود که میبارید از زمین و آسمان .
{ . . . }
این نجواها از زبان بر نمیتابد ، این سوز های زنده ، باید از جان باشند .
آنها از جانشان برای جانان مایه میگذاشتند .
واقعی واقعی ، راست ِ راست .