♥️📚♥️📚♥️
📚♥️📚♥️
♥️📚♥️
📚♥️
♥️
#عشقینه 🌸🍃
#دلبری_نکن
#رمان
°•○●﷽●○•°
بہ قلمِــ🖊
#نون_فاف🌹🌱
#ڪپے_بدوݩ_ذکر_نام_نویسنده_حرام_عست☝️
#قسمت_هشتاد_و_نه
#فصل_سوم
بعد از اینکه شام تموم شد،لایلا رو بردم توی اتاق تا بخوابونمش...
با ناراحتی پرسید:
_خاله مامانم کجاست؟ نمیاد دنبالم؟
با این حرفش جگرم آتشگرفت...
_چرا عزیزم....میاد دنبالت....مامانت به من گفت خاله ریحانه از لایلا جون مواظبت کن تا من کارمو انجام بدم و زود برگردم ....
لبخندی روی لبش نشست...
_حالا هم شما زود بخواب که خوابای خوب ببینی...
بچه گانه چشماشو به هم فشرد و گفت:
_خاله من خوابیدم...
لبخندی پر از غم زدم....
کمی طول کشید تا خوابش برد...
بعد از اینکه مطمئن شدم خوابش برده، از روی تخت پایین اومدم و رفتم توی پذیرایی...
پوران خانم رو صدا زدم که فورا گفت:
_جانم خانوم....
دستمو گذاشتم روی پیشونیم و آهستهگفتم:
_یه قرصی چیزی بیار بده به من....سرم خیلی درد میکنه....
چشمی گفت و فورا رفت توی آشپزخونه....
_بریم بیرون ریحانه؟
بهش نگاه کردم....
_نه...
_سرت برای چی درد میکنه؟
از سوالش عصبانی شدم و حرصی گفتم:
_آخه در کنار تو اینقدر داره بهم خوش میگذره که سرم هوای درد گرفتن داره....
_با کنایه با من حرف نزن ریحانه...برات چی کم گذاشتم توی این زندگی؟ دخترای هم سن و سال خودت میدونی الان کجان؟چرا فقط گله میکنی؟
حرصی پرسیدم:
_شاهرخ الان توقع داری از این زندگی راضی باشم؟؟ پیش خودت حساب کن توی این یک سال و خورده ای که ازدواج کردیم، چه سختی هایی که به من ندادی...
نفسشو محکم بیرون هل داد و گفت:
_ریحانه...تمومش کن...
مجبور شدم سکوت کنم....
این روز های کوتاه گذشت و بلاخره چهارشنبه فرارسید....
توی این چند روز، مدام دلشوره داشتم و همش نگران بودم.....
دلیلشو نمیدونستم...
پوران خانم همه ی میوه ها و شیرینی ها رو روی میز چیده بود....
همه جا از تمیزی برق میزد....
لباس های لایلا رو تنش کردم...
سوالم این بود چرا پلیس ها اون شبی که شاهرخ سوفیا رو کشت، ورود نکردن؟
چون همه جای خونه میکروفون به کار رفته بود....
بی خیال بهش، موهای لایلا رو شونه زدم و براش خرگوشی بستم...
خودمم آماده شدم....
چند تا قرص آرامبخش خوردم سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم....
همون مهمان های تکراری وارد خونه شدن....
همه ی افرادی که اون پلیس عکسشونو بهم نشون داده بود، توی مهمانی حضور داشتن...
همش با شاهرخ صحبت می کردن و برگه هایی بینشون رد و بدل میشد....
❃|
@havaye_zohoor |❃