نامه اعمالم را به دست چپم دادند!
اونایی که سابقه بیشتری توی جنگ داشتند، همیشه تاکید می کردند:
هیچوقت با دوستان و بچه محلهات جبهه نرو. چون اگه یکیشون چیزیش بشه، به مشکل روحیه می خوری.
اون دفعه حرف ارزشمند اونارو جدی نگرفتم.
زمستان 1362 بود و با اعزام جمعی (طرح لبیک یا خمینی) همراه خیلی از بچه محلهامون، راهی جبهه شدیم.
روز 22 بهمن در میدان آزادی رژه رفتیم و یک راست به جنوب اعزام شدیم.
ما رو به اندیمشک بردند و روبروی پادگان دوکوهه، در کوههای سد دز، در قالب تیپ حضرت عبدالعظیم (ع) زیر مجموعه لشکر 10 سیدالشهدا (ع) سازماندهی کردند.
فرمانده گردان ما "فرامرز ملایری" بود که همراه پدر و برادرش باهم آمده بودند جبهه.
ما که چند تا بچه محل شر و پررو و ... بودیم، با مسخره بازی و سرپیچی از فرامین نظامی در آموزش و رزمهای شبانه، ملایری رو از دست خودمون شاکی کردیم.
تا دلتون بخواد یواشکی و بدون اجازه جیم می شدیم و می رفتیم شهر، مثلا در دزفول آب هویج بستنی بزنیم یا چلوکباب.
یک بار که سرخود و بدون اجازه رفتیم اهواز، داخل مینی بوس متوجه شدیم برادر ملایری و بعضی فرماندهان هم هستند که بدجوری ضایع شدیم.
این عکس هم مال اون روزه. چون ملایری اصلا به رومون نیاورد!
سرتون رو درد نیارم.
چند روز پیش، فرزند شهید ملایری چند برگ از دفتر یادداشت پدرش رو برام فرستاد که جا خوردم.
بعد 35 سال، شهید ملایری یقه ام را گرفت که چرا در جنگ کم گذاشتی؟!
ای وای جلوی اسم من چی نوشته بوده:
ترک دوره
علتش هم این بود که علی مشاعی و نادر محمدی و حسین نصرتی از بچه محلامون توی جزیره مجنون در عملیات خیبر شهید شدند و ما معرفتمون گل کرد و گفتیم هرجوری شده باید بریم تهران تشییع جنازشون.
القصه ما رفتیم تهران و به تشییع جنازه حسین و علی نرسیدیم.
گردان رو بردند طلائیه برای ادامه عملیات خیبر و خیلی از بچه ها شجاعانه جنگیدند و شهید شدند.
و من واماندۀ جامانده، امروز چوب نافرمانی های اون روز خودم رو از فرمانده دلیرم سردار شهید فرامرز ملایری می خورم.
بچه بودم. 18 سال بیشتر نداشتم.
حلالم کن فرمانده که اونور، اگه رضایت ندی، کارم گیره!
الهی العفو
حمید داودآبادی
3 فروردین 1399
@hdavodabadi