🔻به مناسب چهلمین روز شهادت سردار دلها 🔴🔸باسمک یا قاصم الجبارین اول: جمعه بود، چشمانم رمق نداشت، دلم برای چنددقیقه ی دیگر خواب لک زده بود، نمیدانم چه شد و چرا اینترنت را روشن کردم؟ یک آن وضعیت های مشابه هم دلم را لرزاند. تصویر تو بود، با یک سطر کوتاه زیرش:"شهادتت مبارک" دلم ریخت. اشکم؟ دروغ چرا؟ نیامد! من هرگز در برابر خبرهای سهمگین زندگی اشکم نیامده! بهت زده میشوم و حیران! بی آنکه قطره ای اشک پهنای صورتم را دربر بگیرد ‌. هی بغض هایم در گلو می ماند، هی آه می کشم. اما دریغ از یک قطره اشک. تا یک وقت، یک جایی ، یکهو، بغض سرباز کند و آرام آرام از گوشه ی چشمم سر بخورد. حالم آن نبود که باید‌. ‌ از خواب هم خبری نبود. خواب پر کشید و رفت. مثل تو .... دوم: نان به دست آمد. گفتم سلام، چه خبر؟ بغض نکرد‌ . لبخند هم نزد. گفت:صبح بخیر. گفتم:، خبر را شنیدی؟ صورتش دیگر مقابلم نبود. شانه های لرزانش را فقط دیدم و بس‌ . سوم: خانه پر از سکوت بود. صبحانه ی جمعه مثل همه جمعه های پیش نبود. و حال دل ما هم. و قاب جادویی خانه مان هم. هیچ چیز سر جای خودش نبود. نمیدانم قاب جادویی، چه چیزی را برایم به تصویر کشید که فرار را به قرار ترجیح دادم، و هق هق گریه هایم، زانوانم را دربرگرفت. او هم. چهارم: عصر جمعه بود، دلتنگی امانمان را بریده بود. دلتنگی جمعه و دلتنگی تو. بیرون زدیم بلکه دلمان کمی آرام بگیرد‌ . مسجد دسته راه انداخته بودند صدایشان در سرم می پیچید:"، ای اهل حرم ...." و گم شدم در چادرم . گم شدم و تا خانه پیدا نشدم. فردا هم پیدا نشدم و فرداهایش هم. بعض ها ماند و اشک. اشک ها ماند و هق هق‌ . شاید هرگز فکرش را نمی کردم در موقعیتی که من بودم، خودم را برای رسیدن به پیکرت به آب و آتش بزنم. وقت را تقسیم کردیم ‌. یکی مان وقت نماز، دیگری وقت وداع. هی از تلویزیون مسیر را چک میکردم و از خانه که بیرون زدم، دلم لرزیده بود که نکند برسم و رفته باشی‌ . که حسرتش تا همیشه بر دلم باقی می ماند‌ . پنجم: آمدم . یک عکس تار و گنگ و نامفهوم هم گرفتم برای فرداهایم. ششم: حالا فردا چهلمین چوب خط نبودنت را خط می زنم . چهل روز گذشت از ایران ِ بدون تو . آمدم، نبودی. چه می ماند از من؟ پریسا تاج 🔶🔷🔶🔷🔶🔷 عصر دانایی؛ رسانه ویژه والدین و مربیان 🔴 eitaa.com/asredana