🔥 مستند داستانی دوربرگردان تجریش
💐 قسمت 153👇
اون روز تا شب به اتفاقاتی که گذشت فکر کردم.. به حرفای طلبه، به اون آسیب ها، قانون کارما، به اینکه از دهنم پرید و یه بلوفی زدم و همه دخترا هم به خط پشت سرم جوگیر شدن و سر تکون دادن که بله بله. کافیه قانع بشیم! خخخخخ.
حالا چی؟ واقعا میخوان حجاب سر کنن؟! من یکی که عمرا! نه اینکه بخوام زیرش بزنما نه. میدونم حرف زدم ولی بحث سر خواستن یا نخواستن من نیست. مسأله اینه با شرایطی که من دارم اینجور چیزا جور در نمیاد. سر بسته بخوام بگم آتش به پا میشه. منم اگه حرفی زدم فکر نمیکردم اینطور بشه.
دخترا هم خودشون میدونن و خودشون! هر فحشی هم که بدن ایشالله بی هوا محکم بخوره پس کلهشون. مگه من مجبورشون کردم که قپی بیان! به من چه که جوگیر شدن. میخواستن قول ندن. اونوقتی که سینه سپر کرده بودن و چشم قره میرفتن و کری میخوندن باید فکر اینجاشم میکردن. الانم به نظرم درستش اینه مقابل حق کوتاه بیان. منم اگه عمل نمیکنم چون ۲ خط موازی ایم که نمیشه به هم برسیم و الا آدم منطقی هستم. چه طور بگم... کلا به گروه خونی خونوادمون نمیخوره دیگه!
میدونم حرف زدم، شیرین خوردم، جوگیر شدم، معذرت میخوام. این همه مردم حرف میزنن عمل نمیکنن.. یکی هم من گفتم. آسمون که به زمین نیومده حالا. از قدیم گفتن جوونه و جوونیش دیگه! آدم که نکشتم بخوام اعدام بشم..
فکرش رو بکن... من ِ هانیه ی مو پریشون ِآزاد پوش ِ کلاه قرمزی از فردا بخوام با چادر مشکی بیام بیرون! وااای که چه قدر مامان و خاله هام دست بگیرن برام! دوستام که دیگه نگو! مخصوصا اون فائزه فلان فلان شده. گیریم اومدم و نیش باز و متلک و هرهر و کرکرای فائزه رو جمعش کردم، نیشگون های الناز رو چه کارش کنم؟ تا سیاه و کبودم نکنه ول کن نیست.
اووه اووه بابام رو بگو... کافیه اینجوری ببینتم. هیچی دیگه. اصلا رام نمیده توی خونه! واسه همینه که میگم نمیشه. قصدم لجبازی نیست. بخوام محجبه بشم یه شبه از عرش به فرش میام و از فرداش باید کارتن خواب بشم خلاصه که شرایطم خاصه. شدنی نیست.
روز دوم مناظره از راه رسید. پر انرژی آماده یه کولاک بودم ولی نه مثل کولاک قبلی. ساعت ۸ باید محل آزمون میرسیدم. هنوز یه ساعتی وقت داشتم.
جلوی آینه ایستادم تا مثل همیشه صورت زیبام رو زیباتر کنم. البته که از آرایش غلیظ متنفرم. حس دلقک گونه بهم دست میده. ولی در حد مختصر رو غالبأ پایهام. استدلالای طلبه مدام توی ذهنم رژه میرفت. اول صبحی مخم در حال خط خطی کردن ذهنم بود. حالا نمیتونی محجبه بشی، میتونی آرایش نکنی که. لااقل اون ۴ تار موی لامصبت رو کمتر بنداز بذار. یه چند تا فحش هم داد که از مغزم بعید بود. بی ادب نبود قبلا!
دیدم حریف مغزم نمیشم، سعی کردم دهنش رو ببندم تا دعوا راه نیفتاده. اعصابم رو واسه امروز لازم داشتم. دلم واسطه شد و براش سوخت و بالاخره با یه لباس ساده تر و کمی رسمی زدم بیرون. ناگفته نمونه دو سانت هم موهام رو کمتر بیرون انداختم. اما آرایش مختصر رو مثل همیشه داشتم.
نیم ساعت بعد وزارت علوم بودم. ماشین رو نزدیک محل مناظره پارکیدم و داخل شدم. بچه ها صبحونه رو حلیم لمبونده بودن، منم جاتون خالی توی خونه حسابی چیز میز خورده بودم.
✍️ مجتبی مختاری
🆔 نظرات رمان 👈
@mokhtari355
═ೋ❅📚❅ೋ═
eitaa.com/joinchat/1938161666Cd17b99a872