باز این چه آتش ست که در جانِ عالم است
کز داغِ کربلا دلِ افلاک ماتم است
این ماهِ خونچکان که ز مشرق برآمدهست
آیینهٔ مصیبتِ نسلِ مکرّم است
از نینوا وزیده نسیمی سیاهپوش
کز آهِ او قیامتِ صغری مجسّم است
خورشید سر به جیبِ افق برده از خجل
کز شرمِ خونِ پاکِ شهیدان، محرّم است
در قتلگاه، آینهبندانِ کبریاست
هر زخمِ تن، دریچهای از باغِ عالم است
لبتشنه ماند ساقی و دریا خجل نشست
وین شرم، تا ابد به لبِ جوی، زمزم است
از اشکِ شیعه، دامنِ ایّام تر شدهست
گویی که بحرِ غم به دلِ خاک، همدم است
بر نیزه گر سرِ شهِ مظلوم جلوه کرد
در هر نفس تلاوتِ قرآن مُفَخَّم است
سر بر سنان چو رفت، عجب خطبهای گرفت
قرآن هنوز از لبِ آن سر مُنظّم است
اشکی که در عزای تو از دیده میچکد
در دیدهٔ بصیرتِ ما، اسمِ اعظم است
نامت نرفت از لبِ تاریخ یک نفس
گویی که نامِ تو، ضربانِ دمادم است
ای دل! بسوز تا که بداند سپهر نیز
سوزِ غمت فراتر از آتش، جهنّم است
تا صبحِ حشر، قصهٔ خونینِ کربلا
در سینههای اهلِ وفا جاودان غم است
ای دهر! اگر هزار سپاه آوری به جنگ
این خون هنوز بر سرِ تاریخ پرچم است...
✍🏻 زهرا_عبدی " دیبا "
─━━⊱بانوی مازندران⊰━━━━