نامه ناتمام وقتی در بیمارستان تبریز به هوش آمد، شنید که یک نفر می‌گفت: «یه برادرش هم توی رشت بستریه» نامه ناتمامی را که برای برادرش نوشته بود از جیبش بیرون کشید و خواند؛ «تو که وقتی می‌خوای بری مدرسه، دو ساعت کفشات رو دستمال می‌کشی، می‌خوای بیای اینجا چه کار؟ به اینجا میگن هور، بچه جون!» 🌹هفته دفاع مقدس گرامی باد 🌹