معبر باید توی منطقه معبر باز کنیم. تی‌ان‌تی‌ها را بسته است به خودش و می‌گوید: «اگه راه باز نشه بچه‌ها قتل‌عام می‌شن». فریاد می‌زنم: «جعفر!» برمی‌گردد. سربندش را به سر من می‌بندد و می‌گوید: «حلالم کن» گریه امانم نمی‌دهد. می‌گوید: «برو عقب. شوخی که نیست.» از سیم‌های خاردار دور می‌شوم. می‌دوم. ولی نمی‌دانم چکار می‌کنم.