🌷بسم رب العشاق 🌷
#قسمت_چهلم
#حق_الناس
امروز حدود دوهفته از خواستگاری آقامرتضی از من میگذره دیشب به فاطمه گفتم
امروز میخوام جواب خواستگاری بدم
رفتار فاطمه خیلی جالب بود
وقتی پیام دادم گفتم
فاطمهـ جان فردا میایی مزار جواب خواستگاری بدم؟
فاطمه :با داداش بیام ؟
-هرجور دوست داری ؟
فاطمه:یسنا خیلی نامردی یه جوری نمیگی ما بدونیم جواب چیه
جلوی آینه قدی اتاقم
یه روسری سرخابی به صورت لبنانی سر کردم
مانتوی کرم پوشیدم چادر لبنانیم سرکردم
وارد پذیرایی شدم مادر من دارم میرم بااجازه
مادر:یسنا مطمئنی از جوابت ؟
-آره مادر
مطمئنم شاید الان ۱۹ساله باشم ولی خیلی بیشتر از شما حتی سختی کشیدم
دعاکنم
مادر:ان شاالله خوشبخت میشی عزیزم
-مادر من رفتم یاعلی
مادر:یاعلی
یه ماشین گرفتم برای مزار شهدا
وقتی رسیدم
دیدم آقامرتضی و فاطمه اومدن
با دیدن من از ماشین پیدا شدن
مرتضی سربه زیر سلام داد
منم سر به زیر گفتم سلام
فاطمه :یسنا جان ما آماده ایم جوابت بشنویم
-من میخوام با خود آقامرتضی حرف بزنم
فاطمه:باشه عزیزم
با مرتضی به سمت مزار شهید علمدار رفتیم
آقامرتضی من جوابم مثبته
اما
آقامرتضی: اما چی
-زندگی بایه زن بیوه خیلی سخته
جواب فامیل و ..... چی میخواید بدید
مرتضی:این چه حرفیه گناه نمیکنیم که میخوایم ازدواج کنیم؟
اگه دوست داشته باشید عروسی میگیریم
اگهـ نه میریم کربلا
-نه نیاز به عروسی نیست
مرتضی :باشه چشم امشب به مادر میگم تماس بگیرن منزلتون
📎ادامهـ دارد...
🌐
@Iran_Iran
🇮🇷
http://telegram.me/Iran_Iran