✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۹ آن دو مرد مهدی را می‌کشند و با زور می‌برندش. وقتی از کنار من رد می‌شوند، مهدی سر خم می‌کند و لب می‌زند: - آیه... چشمانم را می‌بندم. مطمئنم که سوءتفاهمی بیش نیست. درمانده پشت سرشان راه می‌افتم. به در ورودی که می‌رسم، تعجبم بیش‌تر از قبل می‌شود. حاج کاظم با اخم و چهره برافروخته، کنار یکی از مردها ایستاده است و با او حرف می‌زند. لابه‌لای کسانی که دستگیر شده‌اند، چشمم به حاج حسین می‌افتد. این مرد از مردان جنگ است از آن‌هایی که اگر ساعت‌ها پای حرف‌هایش بنشینی خسته نمی‌شوی! چهره‌اش شبیه هر کسی هست الا قاتل! همین طور سر گردان ایستاده‌ام و نگاه می‌کنم که با صدای داد حاج کاظم به خود می‌آیم: - آخه مرد مومن، دارم می‌گم کسایی که گرفتید، خودشون این چند روز تمام وقت بالا سر پرونده بودند. مرد دستی به شانه‌های حاج کاظم می‌زند و می‌گوید: - وقتمو دارید می‌گیرید حاج آقا. من حکم داشتم که نشون شما هم دادم. باید این افراد دستگیر بشن، اگر اینی باشه که شما می‌گید، خوب بعد یه باز جویی ساده آزادن. مرد بی‌توجه به حرف‌های حاج کاظم می‌رود. از رگ‌های ورم کرده گردن حاجی و دستان مشت شده‌اش می‌توان فهمید حسابی عصبانی است. تا می‌خواهند از در خارج شوند به یاد وضعیت آن چهار نفر می‌افتم. سریع می‌دوم و در چارچوب در در می‌ایستم: -اگه این شکلی برید بیرون آبروی همه رو می‌برید. خودشون می‌تونن حرکت کنن، ولشون کنین. یکی از کسانی که سیدمهدی را گرفته است، پوزخندی می‌زند و دستش را به قفسه سینه‌ام می‌کوبد. چون آمادگی‌اش را ندارم چند قدم عقب می‌روم. تنه‌ای به من می‌زنند و می‌روند. همان‌جا گوشه در سُر می‌خورم و به دیوارهای سیمانی پشت سرم تکیه می‌دهم. هنوز مدرکی پیدا نشده؛ بچه‌ها را دستگیر کرده‌اند. چرا؟ باید کاری کنم. به سمت اتاق حاجی می‌روم و در راه، مجید جلویم را می‌گیرد. چشمانش سرخ است: - حیدر... صدایش از ته چاه می‌آید. خودم هم دست کمی از او ندارم؛ اما دستی به بازویش می‌زنم و می‌گویم: - درست می‌شه، نگران نباش. خودم هم حرف‌هایم را باور ندارم، اما امید بچه‌ها نباید از بین برود. به راهم ادامه می‌دهم. در اتاق حاجی باز است؛ کمی هلش می‌دهم و وارد می‌شوم. دستانش را به میز تکیه داده و سرش را گرفته است. تا به حال حاج کاظم را در این وضعیت ندیده بودم و این یعنی وضع خراب‌تر از آن چیزی است که فکر می‌کردم. 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi