رزمنده دفاع مقدس بودی. جانباز بودی. شیمیایی بودی. ولی هیچ کس نفهمید. چون توافتاده بودی. افتاده ترازخیلی ها. فروردین ۵۸قبل شروع رمضان وبا اتمام درسهای حوزه. درآخرین شنبه برگشت شهید مطهری. از قم به تهران. چندروز قبل از شهادتش. ساک شهید دردست توبود وتوبدرقه اش کردی. ولی کسی نفهمید چون تو افتاده بودی. افتاده ترازخیلی ها. بعد از چاپ اول المیزان. خشک مغزها به خانه علامه طباطبایی. هجمه بردند. تودر کوچه باچوب جلوی آنها درآمدی باغضب. وهمه را برگرداندی وعلامه دعایت کرد ولی هیچ کس نفهمید چون تو افتاده بودی. افتاده ترازخیلی ها. ده ها سال شاگرد چندین علامه بودی(طباطبایی. مطهری. حسن زاده. جوادی آملی )ولی هیچ کس نفهمید چون تو افتاده بودی. افتاده ترازخیلی ها. به ما می فرمودید درنماز شب هایتان. صید معنوی داشته باشید. وخودت داشتی. هرشب صیاد بودی وصیدهای معنوی مختلف شکار می کردی. وهیچ کس نفهمید چون تو افتاده بودی. افتاده ترازخیلی ها