علی علیدوست قزوینی | ۲۵
این بسیجی ۱۳ ساله اردوگاه موصل چکار کرد!
🔻هفته مبارک بسیج از راه رسید ، این هفته مبارک را به دلاور مردان بسیجی تبریک عرض می کنم و به همین مناسبت خاطره ای از مرحوم بهروز طاهرخانی این بسیجی ۱۳ ساله با «ملازم کریم» خبیث! تقدیم محضر دوستان عزیز می کنم :
🔻 یک روز از بلندگو اسم بهروز را خوندند و بهروز به مقر فرماندهی رفت و بعد از ده دقیقه برگشت، پرسیدم: چه کارت داشتند؟ گفت: یکی از همسایه های ما آمده و به منافقین پیوسته و نامه نوشته و از من خواسته که به منافقین بپیوندم و ملازم کریم نامه را برایم خواند و گفت: نیم ساعت وقت می دهم تا فکر کنی و جواب بدی! حالا می خوام با شما مشورت کنم که جواب ملازم را چه بدهم نظر شما چیه؟
🔻 گفتم: اگه دوباره صدات کرد بگو من دلم برای خانواده ام تنگ شده و از غربت خسته شدم می خوام به ایران بر گردم. گفت: اگر قانع نشد چی بگم ؟ گفتم: تحمل کتک خوردن داری!؟ گفت: البته که دارم! گفتم: اگر با این حرف ها کوتاه نیامد بگو: من یک تار موی سفید بابام را به کل کشورهای عربی نمی دهم! با این حرف شاید کتک بخوری ولی ملازم از شما ناامید خواهد شد.
🔻ما هنوز مشغول صحبت بودیم که دوباره از بلند گو صدایش کردند و رفت ولی خیلی زود برگشت! پرسیدم: چه شد!؟ گفت: هیچی! آخری را اول گفتم؛ پرسیدم: یعنی چی!؟ گفت:
هیچی! وقتی وارد اتاق شدم ملازم گفت: ها بهروز! فکرهاتو کردی، میری پیش دوستت و به مجاهدین (منافقین) ملحق می شوی یا نه؟
گفتم؛ بله، فکر کردم باید بگم که من نمی رم و می خوام به ایران بر گردم و من یک تار موی سفید پدرم را به کل کشورهای عربی نمی دم!
ملازم وقتی این حرف را شنید در حالی که از غیظ داشت منفجر می شد از پشت میزش بلند شد و دنبالم کرد و گفت: حالا آنقدر خاک به سر کشور های عربی شده است که تو قشمر (مسخره) با یک تار موی پدرت عوض نمی کنی! و دنبالم کرد من نیز پا بفرار گذاشتم و از مقر زدم بیرون بدون این که یک سیلی بخورم! آمدم بیرون و ملازم ماند و کید بی ثمرش!
🔻جهت شادی روح «حاج بهروز» این بسیجی مخلص که اینک همجوار دوستان شهیدش می باشد الفاتحه مع الصلوات.
آزاده اردوگاه موصل
https://eitaa.com/taakrit11pw65
#علی_علیدوست_قزوینی