هوالرزاق پستچی 🥺🥺اشک در چشمانم حلقه زده. مدام نفس عمیق می کشم تا مبادا این قطرات روی صورتم جاری شوند. اولین بار است ارزاق مادر باردارمان را پست می‌کنم. همین دو روز پیش پیام داده بود و از وضعیت بدون مواد غذایی خانه برایم گفته بود. از فرزند آخری که بیمار است و او حتی نتوانسته یک سوپ برایش درست کند. از شش بچه ای گفته که یک وعده غذاییشان نان و ماست بوده و حالا توان خرید ماست هم نیست. حالا در این اداره، مرد پستچی روغن ها و مربا را جدا می‌کند و می‌گوید امکان ارسالش نیست. روغن را می شود یک کاری کرد ولی مربا خیلی برایم حیاتی است. این مربا را یک نفر با نیت خالصش پخته و برای این مادران کنار گذاشته است. روزی که ارزاق را تحویل می‌گرفتم به من گفتند که ممکن است پست قبولش نکند و من با اعتماد به بسته بندی خودم آن را تحویل گرفتم. در حال واگویه های ذهنی خودم هستم و نفس عمیق می‌کشم که مرد بداخلاق می‌پرسد: _ اینا برای کیه؟ نمی‌دانم چه توضیحی بدهم؛ می گویم: _ برای یه خانم باردار. با کمی تعلل برمی‌گردد و روغن و مربا را هم در کارتن جا می‌دهد. می‌گوید: _ همین یکبار! دیگر نفس عمیق نمی‌کشم. اشک ها اجازه دارند جاری شوند. 🥹🥹شاید آدم ها غمشان را نباید فریاد بزنند ولی اشک شادی را می‌توان به مردم نشان داد. دعای خیر می‌کنم همه‌ی آن‌ها که سخت در حال تلاشند تا بار مردم را به مقصد برسانند. هیچ‌گاه خودم را چنین مدیون خانواده‌ی پست ندیده بودم! @jahadi_hosna