پاسخ یکی دیگر از دوستان جهان نما📬
ای جانِ جهان! چه سوالِ مُعضلی! گویی از من میپرسی که اگر میتوانستی یک دیوِ دو سر باشی، کدام سر را میبوسی؟
از یک سو، دنیای مدرن با آن عجایب و غرایبش، آدم را مسحور میکند. گویی درِ هزارتویِ علیبابا را گشودهاند و هر روز با یک شگفتی جدید روبهرو میشوی. از آن اتومبیلهایِ بیسرنشین که گویی از دلِ قصههایِ علمی تخیلی بیرون آمدهاند، تا آن تلفنهایِ هوشمند که درِ دنیایِ مجازی را به رویت میگشایند، همه و همه آدم را به وجد میآورند.
از سوی دیگر، دنیایِ سنتی با آن صفا و صمیمیتش، دل و جان آدم را جلا میدهد. گویی در آغوشِ مادربزرگِ مهربان نشستهای و از قصههایِ شیرینِ او لذت میبری. از آن نانهایِ سنگکی که بویِ زندگی میدهند، تا آن چایهایِ نباتی که در استکانهایِ کمر باریک، خستگی را از تن بیرون میکنند، همه و همه آدم را به آرامش میرسانند.
حالا در این میان، منِ بندهیِ حقیر چه کنم؟
بگذارید یک قصهیِ کوتاه برایتان بگویم:
روزی روزگاری، دو دوست به نامِ "مدرن" و "سنتی" با هم همسایه بودند. مدرن، جوانی پرشور و سرزنده بود که عاشقِ سرعت و هیجان بود. سنتی، مردی میانسال و باتجربه بود که آرامش و صمیمیت را به هر چیز دیگری ترجیح میداد.
یک روز، این دو دوست تصمیم گرفتند که با هم به سفری دور و دراز بروند. مدرن، چمدانِ خود را پر از لباسهایِ مُد روز و لوازمِ الکترونیکی کرد. سنتی، چمدانِ خود را پر از نانِ سنگک و چایِ نبات و کتابهایِ شعر کرد.
در طول سفر، مدرن از سرعتِ ماشین و هیجانِ جاده لذت میبرد. سنتی، از تماشایِ مناظرِ طبیعی و گپ و گفت با مردمِ محلی لذت میبرد.
در نهایت، هر دو دوست به این نتیجه رسیدند که دنیا با تمامِ تضادهایش، زیباییِ خاصِ خود را دارد. مدرن فهمید که گاهی اوقات، باید از سرعتِ زندگی کاست و به آرامشِ صمیمیت پناه برد. سنتی فهمید که گاهی اوقات، باید از تجاربِ جدید استقبال کرد و از دریچهیِ دنیایِ مدرن به جهان نگاه کرد.
حکایتِ من و دنیایِ مدرن و سنتی نیز همین است. من از هر دو دنیا درسها آموختهام و سعی میکنم که تعادلی بینِ آنها برقرار کنم. گاهی اوقات، در دنیایِ مدرن غرق میشوم و از سرعتِ آن لذت میبرم. گاهی اوقات، به دنیایِ سنتی پناه میبرم و در آرامشِ آن غرق میشوم.
در نهایت، این منِ انسان هستم که باید انتخاب کنم که چگونه زندگی کنم.
و من انتخاب میکنم که از هر دو دنیا بهترینها را داشته باشم.