«_ حالا چی می‌بینی؟ _اووم..همه چی تاریکه، شبیه شبه..ولی هی میخواد روز بشه. مادر دست گرمش را روی چشمان دخترک گذاشت تا راحت چشمش بسته شود. دلش نمی‌خواست بیشتر از این آوار خانه‌‌ها را ببیند. _خب حالا چطور؟ _الان دیگه شبه شبه.. هیچی نور نمیاد. _ خوب شد. یکم با دقت تر ببین. لبخندی می‌زند، انگار منظور مادر را می‌داند. بعد از چند لحظه مکث‌ و تمرکز کودکانه‌اش تصوراتش را شروع می‌کند: مامان گوش کن، انگار یک آسمون شبه یک ماه و کلی ستاره.. اخ‌جوون ستاره‌دنباله‌دار هم می‌بینم! بادی سرد و خشن با شدت داخل چادر می‌پیچد. مادر او را محکم تر در آغوشش می‌گیرد، زیر لب الحمدالله ‌می‌گوید و با دست آزاد پتوی خاکی را رویش صاف می‌کند. این روزها برایش دیدن لبخند دخترش هرچند کوتاه و کمرنگ غنیمت است. _ آفررین فرشته کوچولوی من! حالا یکی از ستاره هارو نگاه کن تا آرزو کنیم. دخترک با ذوق آماده آرزو کردن می‌شود، دستانش را روی دست مادر می‌گذارد، طوری که گرمایش تا اعماق وجودش نفوذ کند. مادر چیزی حس می‌کند، دستپاچه می‌گوید: _قبل از آرزو کردن، گوش هایت را محکم با دست بگیر. فهمیدی.. خیلی محکم! خیلی. چند لحظه بعد آرزو با صدای موشکی به نام ضدآرزو آمیخته می‌شود. اما سرعت ستاره‌ی‌دنباله‌دار آنها بیشتر از موشک های ضدآرزوی دشمن بود؛ آرزوی دخترک و مادر زودتر از رسیدن موشک، به آسمان رسید‌...» ✍کوثر نصرتی 🌊جریان؛ تربیت نویسندهٔ جریان ساز 🌊 ‌💠 @jaryaniha در جریان باشید! 🌱