- بزارم رو سرت حلوا حلوام کن. تخت لرزید و انگار ویبره می رفت. سر بلند کردم دیدم باز داره می خنده. برای این صداش بیرون نره اروم می خندید و کلی سرخ شده بود. منم خندیدم و گفت: - حالا یه کاری بکن تا امشب بندازنمون بیرون. با زرنگی گفتم: - به من چه من و که نمی ندازن تورو می ندازن من مثل یه دختر خوب و ساکت نشستم . ابرویی بالا انداخت و گفت: - عجب ماشاءالله به این ساکتی چشم نخوری خانوم. نیش مو وا کردم و نچی کردم. اون دوتا برادر که خابیدن ما هم برای اینکه مزاحم شون نشیم ساکت شدیم و خواب مون برد. با صدای اذان و تکون خوردن های تخت چشم باز کردم.