عکس رو از دوتاییمون گرفته بود...با لبخند محوش شده بودم...با صدای مامان از فکر بیرون اومدم.. _جانم مامان! _خیلی غرق عکس بودی؟ چیزی شده! _راستش.. _میدونم چی میخوای بگی...ولی من اومدم یه چیز دیگه بهت بگم...امشب داره برات خواستگار میاد...این یکی با اونای دیگه فرق داره...از رفیقای داداشته...حواست جمع باشه ها!! _چشم حواسم هست.. کارهام رو انجام دادم و تو تمیز کردن خونه به مامان کمک کردم... * بعد از خوردن شام توی اتاق نشسته بودم...درس های امروز رو مرور میکردم و می‌نوشتم که صدای در اومد...سریع در اتاق رو بستم و پشت در وایسادم.. چرا صدای چند نفر میومد!! اینکه پدر و مادر نداشت!! احتمالا با خاله‌ای، عمویی، کسی اومده باشه...بعد از سلام علیک نشستن...درگیر اونا نشدم و به ادامه‌ی درسم پرداختم.. نیم ساعتی که گذشت صدای پیامک گوشیم بلند شد...گوشی رو برداشتم، پیام از طرف امیررضا بود.. _ابجی جان بیا چایی رو بریز.. کتاب هامو بستم و چادرم رو سَر کردم...در اتاق رو باز کردم و تا خواستم پام رو از اتاق بیرون بذارم چشم‌هام چهارتا شد!!..... 🌼°`🍃- 『 @jihadmughniyeh_ir