قرآن رو سر جاش گذاشتم و از اتاق رفتم بیرون.... مامان‌ جلوی آیفون واستاده بود..زیر لب صلواتی فرستادم و بعد پرسیدم: _مامان کی بود؟ مامان فاطمه در حالی که از پشت پنجره داشت حیاط رو دید میزد گفت: _برادران گرامی تون.. یعنی امیرعلی هم اومده.. خواستم برم تو حیاط که در باز شد و امیرعلی و امیررضا وارد خونه شدن..... یا خدا اینا چرا اینجورین....چرا قیافه هاشون گرفته است.... کلید بابا دست امیرعلی چیکار میکنه.....؟! امیرعلی و امیررضا سلام آرومی کردن.. انقدر غرق تو فکر شدم که یادم رفت حتی سلام کنم.... مامان رفت نزدیکشون و گفت: _چیشده!! چرا اینقدر ناراحتین؟ امیرمحمد از اتاق بیرون اومد؛ سلامی کرد و گفت: _اتفاقی افتاده؟ چرا حرفی نمیزنین!! رفتم نزدیکشون و گفتم: _خب حرف بزنین دیگه!! بگین چیشده؟ بغض گلوی امیرعلی و گرفته بود؛ نمی‌تونست حرف بزنه.. گوشه کت امیررضا رو با دستم گرفتم و تکون دادم: _امیررضا جون زینب بگو چیشده! ...خبری از بابا شده....چرا هیچکس حرفی نمیزنه...؟!!🥺 امیررضا آروم و بریده بریده گفت: بابا....اِممم..بابا.. مامان با دو دستش زد تو سرش و گفت: _بابا چیییی؟!... امیررضا: _بابا تصادف کرده..... تا این جمله رو گفت امیرعلی اشکاش سرازیر شد...مامان افتاد رو زمین....محمد و امیرعلی رفتن سمت مامان.... انگار یه سطل آب یخ ریخته باشن رو سرم...همونجا کنار در نشستم رو زمین و زانوهام و جمع کردم🥺.. بعد از اینکه مامان حالش جا اومد محمد از امیررضا پرسید: _بابا چرا تصادف کرده؟ کی بهش زده؟ اصلا کِی؟ کجا؟.. امیررضا کتش رو در آورد و پرت کرد رو مبل؛ پایین پای مامان روی زمین نشست و گفت: _امیرعلی میگه اون شب که از خونه میره بیرون، میره سمت محل کارش....مشکلی توی اداره پیش اومده بوده که فقط به دست بابا حل میشده... وسط های راه زنگ میزنن و بهش میگن مشکل برطرف شده و برگرد...سر دور برگردون یه ماشین با سرعت میزنه به ماشین بابا...بعد از تحقیق متوجه میشن تصادف عمدی بوده و تمام این اتفاقات برنامه ریزی شده است...هدفشون بابا بوده... اشکام سرازیر شد...آخه بابای من چیکار کرده که اینا میخواستن بکشنش😭...آروم گفتم: _بابا الان کجاست؟! کی میریم پیشش؟ امیرعلی نفسش‌ و با کلافگی داد بیرون و گفت: _بیمارستانه...ولی نمی‌تونیم از نزدیک ببینیمش.. مامان در حالی که با ناله میزد رو دستش گفت: _فرقی نداره....دور و نزدیکش برام مهم نیست... می‌خوام ببینمش....پاشین منو ببرین پیشش.... از جامون بلند شدیم و حاضر شدیم تا بریم بیمارستان.... لباسم و پوشیدم و به عکس بابا روی میز اتاقم نگاه کردم... بغضم ترکید و شروع کردم گریه کردن...خدایا به خودت میسپارمش... از اتاق اومدم بیرون چراغ و خاموش کردم.. سوار ماشین شدیم و رفتیم بیمارستان...وقتی رسیدیم اجازه نمی‌دادن بریم بالا...بعد از کلی صحبت کردن اجازه دادن در حد ۵ دقیقه ببینیمش و برگردیم.... از پشت شیشه بابام و نگاه کردم....الهی بگردم...چرا بابام به این روز افتاده....خدا لعنتشون کنه.... مامان فقط گریه میکرد...امیرعلی و امیرمحمد هم سعی میکردن مامان رو آروم کنن...برگشتم که دیدم..... °`🌿-🕊 『 @jihadmughniyeh_ir