مهدی بال‌بال می‌زند: عَیی عَیی! (علی علی) شاکی شده چرا مداح سینه‌زنی را شروع نمی‌کند. مداح وسط مناجات می‌گوید: می‌دونی معنی کریم‌الصفح چیه؟ گوش شل می‌کنم. حسین می‌پرسد: اون شش کوچیک چیه بالای اون نوشته؟ وسط جمعیت هی دست دراز می‌کند سمت جلوی مجلس. دوزاری‌ام می‌افتد. _اون ی هست، نوشته هیئت! مداح کریم‌الصفح را گفته و من نشنیدم. برای اینکه به بقیه مناجات برسم سرگرمش می‌کنم که بقیه نوشته را بخواند. مهدی بدنش را سیخ می‌کند. بلندگوی مداح را می‌خواهد. مداح می‌گوید قرآن‌ها را باز کنید. مهدی توی بغلم می‌لولد. حسین دارد بلند بلند هجی می‌کند. _رِزُمَن... رِزمَن... بابا چی‌چی نوشته؟ _رزمندگان! دست‌بردار نیست. وسط گریه مردم بلند داد می‌زند. _اَسَلام؟ _اسلام... می‌خواهد از اول بخواند. "هیئت" را فراموش می‌کند. دوباره هجی را از سر می‌گیرد. برای خلاصی می‌گویم: هیئت! مهدی که می‌بیند دستش به جایی نمی‌رسد توی بغلم می‌خوابد. مداح می‌رسد به "بالحجه" نمی‌توانم با بچه بغل بایستم. با عذاب‌وجدان سرم را پایین می‌اندازم. جلوی دید حسین را گرفته‌اند. راحتش می‌کنم: هیئت رزمندگان اسلامِ... فاتحانه آخرش را می‌گوید: یزد! چراغ‌ها روشن می‌شود. از داخل گوشی معنی کریم‌الصفح را سرچ می‌کنم. همراه باشید... ✍ https://eitaa.com/joft_jomoli