* آبگرمکن منزل سوراخ شده بود و آب از آن چکه می‌کرد، به طوری که فرش‌ها را خیس کرده بود. با پسرم فرش‌ها را جمع کردیم و صبح روز بعد که به تعمیرکار مراجعه کردیم، گفت: باید آبگرمکن را به این‌جا بیارید. حاضر نشد برای تعمیر به منزل بیاید. در این فکر بودیم که چه کنیم؟ زنگ منزل به صدا درآمد. یک پاسدار به همراه یک فرد لباس شخصی بودند که سوال کردند آیا چیزی در منزل خراب شده است؟ آن یکی که پاسدار بود، گفت: دیشب شیخ (او را شیخ خطاب می‌کردند) را به خواب دیدم که بسیار ناراحت و عصبانی بود و آچاری هم در دست داشت و گفت شما به منزل ما سر نمی‌زنید؟ آبگرمکن منزل ما خراب است و بچّه‌ها در زمستان آب گرم ندارند. تعمیرکاری که همراه آن پاسدار بود، آبگرمکن را در منزل باز و تعمیر کرد.