کلام طلایی 🌱
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃 💛🍃 🍃 #رمان‌ڪابوس‌ࢪویایے #قسمت150 عقب عقب خودم را به دیوار می رسانم
💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃💛🍃 💛🍃💛🍃 💛🍃 🍃 هر چه می گذرد صدایم بالا تر می رود. چهره ها همگی سرخ شده و با تحیر به من خیره شده اند. قاضی به میز می کوبد و سرم داد می زند:" بسه! دفاع کنین نه جرمتون رو سنگین تر." _شما میخواین بگم غلط کردم و بگم پشیمونم؟ نه! من اینا رو نمیگم. سرباز دستم را می کشد. از جایگاه فاصله می گیرم. نگاهی به اطرافم می اندازم و اثری از کیانوش نمی بینم. حضار آن سو فحش و لعن نثارم می کنند. قاضی پس از نظم دادگاه اعلام می کند که دادگاه وارد شور می شود. اگر بگویم نترسیده ام لاف زده ام اما این ترس کمتر از سر سوزن است. بیشتر از این می ترسم که حقیقت را نیافته از دنیا بروم. کاش می توانستم بیشتر با دینی که حاج رسول از آن برایم می گفت بدانم. حدود نیم ساعت بعد دوباره دادگاه تشکیل می شود. شنیده بودم هر کسی که فعالیت مسلحانه داشته باشد حکمش بی برو برگشت اعدام است. یک جورهایی حدس می زدم که اعدامم کنند. ترسی در دلم غوغا می کرد که اگر بمیرم و آن دنیا بهشت و جهنمی باشد چه؟ با دستان خالی مرا کجا راه می دهند؟ قاضی به میز می زند و می گوید: _پس از شور و مشورت با اعضای دادگاه. متهم رویا توللی به دلیل اتهاماتی چون جاسوسی، اقدامات مسلحانه و علیه امنیت با کمی تخفیف به حبس ابد محکوم می گردند... دیگر چیزی نمی شنوم. یک آن خود نود ساله ام را در پشت میله ها تجسم می کنم. تمام عمر؟ کاش اعدام می شدم و زجر این زندگی را به دوش نمی کشیدم. دستانم شل می شود و سرباز مرا بلند می کند. دیگر به عکس گرفتن های عکاسان بی اعتنا هستم. وقتی که از جلوی در در حال عبور هستم کیانوش را می بینم. به دیوار تکیه داده و با ترحم مرا نگاه می کند. خیلی زود نگاهم را از او می دزدم. حال از زندانی به زندان دیگر منتقل می شوم. سرباز ها خبرنگارهایی که دم در ایستاده اند را کنار می زنند و مرا سوار ماشین می کنند. برای آخرین بار به خیابان ها و پارک ها نگاه می کنم چرا که ممکن است بار اخری باشد که چنین مناظری را می بینم. از این به بعد خاطراتم خلاصه می شود در عشقی ناکام، پیغام نرسانده و برجک ها و اجرهایی که میان ما و دنیا حصار کشیده اند. به پیمان فکر می کنم. به گمان خبرم را از روزنامه ها بشنود. با خود فکر می کنم وقتی بفهمد چه حالی می شود؟ برایش مهم است؟ فکر ازدواج دوباره اش مثل خوره به جانم می افتد، اما سعی می کنم خودم را قانع کنم. او که نمیخواهد تمام عمر به امید من باشد! من در اینجا گیس به زنگ دندان سفید می کنم و او در فکر مبارزه ریش اش را. زندان اوین خانه‌ی همیشگی ام می شود. در بزرگ را باز می کنند و به همراه سرباز داخل می شوم. حکمم را به مسئول می دهد و مرا به اتاقی می برند که بالایس نوشته رئیس زندان. وارد اتاق که می شوم مردی کت و شلواری را پشت میز می بینم. سلام می دهد و می گوید پیش بروم. دو قدمی برمی دارم. رئیس از جایش بلند می شود و نگاهی به من می اندازد. _خانم توللی می بینید؟ یک انتخاب اشتباه میتونه زندگی رو به کجا ختم کنه؟ من احترام زیادی برای پدر محروم تون قائل هستم و به احترام ایشون سعی می کنم اینجا بهتون سخت نگذره. شما هم بهتره نصیحت هایی که می کنم رو یادتون بمونه. اول این که شورش و پخش عقاید ممنوع! دوم سعی کنین اینجا به پر و پای بقیه نپیچین. اینجا آدم خطرناک کم نداره! از زل زدن به چشم دیگران خودداری کنین. شنیدم به دستتون آسیبی رسیده من دکتر زندان رو در جریان میگذارم. شما هم هر وقت احساس نارضایتی داشتین میتونین به دکتر مراجعه کنین. در ضمن اینجا تموم زندانیا زیر ذربین هستن پس کار اشتباهی نکنید! مرخص هستین. بدون گفتن کلمه ای بیرون می آیم. ابتدای بند یک دست لباس و چند خرت و پرت دیگر به دستم می دهند. میله ها که کنار می روند تا زندگی ام را محاصره کنند. بند باز است و هر کس رفت و آمد می کند. سرباز مرا به سلولم راهنمایی می کند و تختم را نشان می دهد. سلول بزرگی نیست، تخت دو طبقه ای در سمت چپ و دیگری راست و ما بین این ها هم تخت دو طبقه‌ی دیگری است. از تخت بالا رفته و سر جایم می نشینم. زن های هم سلولی ام زیر چشمی مرا نگاه می کنند. حس ترسی از وجودشان دارم اما نمیخواهم بو ببرند. زنی با ظاهری مردانه. موهای کوتاه و پیراهن زندان بر تنش زار است. گوشه‌ی ابرویش رفته و چهره اش را ترسناک کرده. با دیدن من پوزخند می زند و ادای لات ها را در می آورد: _هه! ببینین کی اینجاست. یه هم سلولی جدید. دونفری دورش را گرفته اند. :Instagram.com/aye_novel 🚫 (آیه) براے ارتباط با نویسنده👇🏻 @bent_zhra .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....