قیل و قال کلاغ ها _
پارت 195 💜
خوب که دقت کردم دیدم مبلهای
داخل هال را عوض کرده اند. خواستم همان جا بنشینم که کتی اجازه نداد و مرا به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد.
براي اولین بار اتاق پذیرایی منزل را که در قسمتی مجزا بود از نزدیک دیدم. همه چیز در حد ممتاز و برجسته بود.
پرده ها و رویه مبلها از یک جنس بود و دکوراسیون مجلل آنجا چشم را خیره میکرد. ویترین
بزرگ و شیکی داخل اتاق پذیرایی بود که یک قسمت آن پر از شیشه هاي مختلف بودکه بعضی از آنها
پر و بعضی خالی بودند. با خودم فکر کردم خدا کند چشم حمید به چنین دکور منفوري نیفتد و از ته دل خدا را
شکر کردم که حسام آن شب کشیک بود،
هر چند که بعید می دانم اگر کشیک هم نداشت می آمد
بعد از صرف چاي کتی ما را تنها گذاشت.کیان داخل مبل راحتی فرورفته بود و با چشمانی نیمه بسته و متفکر به من
چشم دوخته بود . بلوز یقه هفت چسبانی به رنگ قرمز همراه شلواري مشکی به تن داشتم . موهایم را دور شانه هایم
رها کرده بودم، زیرا کیان این طور دوست داشت
نگاه عمیقش خون را در رگهایم به گردش انداخته بود. حس می کردم از گرما تب کرده ام. براي اینکه حرفی
زده باشم گفتم: خونه قشنگی دارید
بی مقدمه از جا بلند شد و دستش را به طرفم گرفت و گفت: بلند شو بریم بالا رو بهت نشون بدم
دستم را داخل دستانش گذاشتم و از جایم بلند شدم. کتی با ظرف میوه به طرف اتاق پذیرایی آمد. وقتی دید
سرپا هستیم گفت: بچه ها کجا؟ میوه آوردم کیان از داخل ظرف سیبی برداشت و بعد به کتی گفت: این براي
هردومون بسه . و در حالی که دست مرا می
فشرد گفت: من و الهه می ریم به اتاق من، وقتی مهمونا اومدند ما رو صدا کن
کتی با لبخند گفت: باشه عزیزم، برو
به اتفاق به طبقه بالا رفتیم. آنجا هم مانند طبقه پایین خیلی قشنگ درست شده بود.
پس از گذشتن از پله هاي
مارپیچی که به طبقه بالا می رسید هال کوچک و زیبایی قرار داشت که مبلمان قشنگی با سلیقه چیده شده بود در
گوشه اي از آن شومینه اي بود که به خاطر متعادل بودن هواي منزل خاموش بود. از ان قسمت بیش از هر جاي
دیگر خوشم آمد. کیان هم چنان که دستم را داخل پنجه هایش می فشرد مرا به سمت اتاق خودش که در قسمت
غربی هال و آخرین اتاق بود هدایت کرد.
چند قدم به در اتاقش مانده بود که ایستاد وگفت: الهه در رو باز کن
از اینکه خودش این کار را نمی کرد تعجب کردم و به دنبال دلیلی براي آن بودم وقتی دید مردد هستم بازوانم
را گرفت و مرا به طرف در چرخاند و به آرامی به جلو هولم داد.
به ناچار دستم را روي دستگیره گذاشتم آن را
چرخاندم . با باز شدن در اتاق صحنه شگفت انگیزي روبه رو شدم. اولین چیزي که نظرم را جلب کرد شاخه
هاي رزي بود که دو طرف در ورودي جاده اي درست کرده بود که انتهاي آن به تخت کیان ختم می شد. روي
تخت جعبه اي کادو پیچ شده به چشم می خورد. براي داخل شدن به اتاق مدتی مکث کردم تا این صحنه را به
خوبی به خاطر بسپارم.
آن لحظه در نهایت خوشبختی بودم و دنیا را زیر پاي خودم داشتم. خواستم به طرف
کیان برگردم که نگذاشت و در حالی که مرا به طرف جلو هدایت میکرد اهسته و آمرانه گفت:برو جلو
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....