✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸✨🌸🌸✨ ✨🌸🌸✨ ✨🌸🌸✨ گذر از طوفان✨ این وقت صبح معلوم نیست بوتیک یا پاساژ میخواد بره چکار، چشم از خیابون برداشتم گفتم _الان هیچ جا بجز کله پزی باز نیست بخوایم همینطور خیابونارو دور بزنیم نه میشه برم پیش بابا نه به امتحان میرسم بدون اینکه نگاه از جلوی ماشین برداره لبخندی که سعی داشت پنهونش کنه روی لبش نشست _نگران نباشید بیمارستان میریم به امتحان هم میرسید من دارم از استرس میمیرم این چقد خونسرده ساکت شدم دوباره به خیابون زل زدم شاید بوتیک یا پاساژ بازی رو ببینم با توقف ماشین نگاهی به جلو انداختم از دیدن چراغ قرمز روبروم بیشتر حالم گرفته شد امروز که من دارم از دل نگرانی و اضطراب میمیرم همه چراغ های سر راهمون قرمز میشن فروغی از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت _چرا انقد نگران هستید؟ چه روی داره انتظار داره مثل خودش خونسرد باشم زبونم که خشک شده بود رو بزور چرخوندم _این وقت صبح بجای مدرسه توی خیابون بودن و ترس اینکه با یکی از فامیل روبرو نشم نگرانی نداره ؟ ابرو هاش رو به حالت نه بالا انداخت باتعجب گفتم _نه! _نه چرا نگران باشید اگر کسی باهم ببینمون حاجی و من باید جواب بدیم پس حرص وجوش نخورید و نگران نباشید نفس کلافه ای کشیدم _من نمیتونم مثل شما خونسرد باشم نیم نگاهی بهم انداخت _از این به بعد باید بتونید چه خود خواهانه حرف میزنه باید بتونید فقط تعیین وتکلیف کردن فروغی رو کم دارم "نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ" ✨براساس واقعیت✨ ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪ https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/30649 . . 🌸💫 🌸💫 🌸💫🌸💫🌸💫 🌸💫🌸💫🌸💫🌸💫🌸💫🌸💫🌸💫🌸💫