هدایت شده از محمد تقی صرفی پور
اكنون به دست شما ايمان مى‏آورم يحيى بن هرثمه مى‏گويد : « متوكل مرا احضار كرد و گفت : سيصد نفر سرباز بردار و به كوفه برو و افراد اضافى را در آنجا بگذار و از راه بيابان به مدينه برو و امام هادى عليه‏السلام را با احترام نزد من بياور ! من به طرف كوفه حركت كردم . در ميان افرادم كاتبى بود كه شيعه بود و خودم بر مذهب حشويه بودم و سرگروهى درميان سربازان بود كه از پيروان خوارج بود كه كاتب و اين فرد در راه با هم بحث مى‏كردند و من از بحث آن دو كه باعث مى‏شد كمتر خستگى سفر را احساس كنم خوشم مى‏آمد . وقتى كه به وسط بيابان رسيديم فرد خوارجى به كاتب گفت : « آيا امام شما على بن ابى طالب عليه‏السلام نگفته است كه هيچ زمينى نيست ، مگر اينكه قبرى است و يا قبر خواهد شد ؟ به اين بيابان وسيع نگاه كن ، چه كسى در اينجا مى‏ميرد تا اينكه همان طورى كه شيعيان مى‏گويند اينجا هم قبرى شود ! من به كاتب گفتم : آيا اين حرف شماست ؟ گفت : آرى ، گفتم : خوارجى راست مى‏گويد چه كسى در اين بيابان پهناور مى‏ميرد تا اينكه همه اينجا قبر شود ؟ و ساعتى براى اين مطلب مى‏خنديديم و كاتب را مسخره مى‏كرديم ! وقتى كه به مدينه رسيديم ، به خانه امام هادى عليه‏السلام رفتيم و نامه متوكل را به او داديم . امام عليه‏السلام نامه را خواند و فرمود : شما استراحت كنيد . من مخالفتى براى رفتن به بغداد ندارم . روز بعد در حالى كه در ايام تابستان و روز بسيار گرمى بود خدمت امام عليه‏السلام رفتيم و مشاهده كرديم كه خياطى در منزل امام عليه‏السلام لباس‏هاى ضخيم براى غلامان حضرت مى‏دوزد و امام عليه‏السلام به خياط فرمود : عده‏اى از خياط‏ها را بياور و امروز كار دوختن اين لباس‏ها را تمام كن ! سپس به من فرمود : اى يحيى امروز كارهايى كه در مدينه داريد انجام دهيد ، كه فردا همين موقع حركت مى‏كنيم . يحيى مى‏گويد : « وقتى از خانه حضرت خارج شدم ، با خود مى‏گفتم : ما در وسط گرماى تابستان هستيم و فاصله ما از اينجا تا عراق ده روز است . پس براى چه امام عليه‏السلام دستور داده است كه لباس‏هاى ضخيم و زمستانى براى غلامان و همراهان تهيه كنند ؟ بعد با خود گفتم : او شخصى است كه تا به حال مسافرت نكرده است و خيال مى‏كند كه در هر سفرى بايد لباس‏هاى ضخيم پوشيد . واى به حال شيعيان با اين امامشان ؟ ! روز بعد وقتى خدمت امام عليه‏السلام رفتم ، لباس‏هاى ضخيم آماده بود و حضرت به غلامانش فرمود : علاوه بر لباس‏هاى ديروز ، لباده و كلاه هم بياوريد ! من با خود گفتم : اين كه ديگر عجيب‏تر است مگر ما در راه به زمستان مى‏رسيم كه اين لباس‏ها را امام عليه‏السلام سفارش داده است . با حضرت از مدينه بيرون آمديم و من خيال مى‏كردم كه امام عليه‏السلام داراى علم كمى است ! تا اينكه به بيابانى رسيديم كه قبلاً بين كاتب و خوارجى درباره قبور بحث درگرفته بود ! ناگاه ابرها ظاهر شدند و هوا تاريك شد و رعد و برق در گرفت و دانه‏هاى تگرگ درشتى شروع به باريدن كرد و امام عليه‏السلام لباس‏هاى ضخيم را به تن خود كرد و غلامان حضرت نيز همين كار را نمودند و به غلامان دستور داد كه به من و كاتب هم لباس گرم بدهند . در آن شب از سرما هشتاد نفر از گروه ما مردند و بعد سرما رفت و مثل روز قبل هوا گرم شد ! امام عليه‏السلام به من فرمود : با بقيه يارانت ، مردگان را دفن كن ، كه خداوند به اين صورت زمين را قبور قرار مى‏دهد ! من از اسبم خود را به پائين پرت كردم و دست و پاى حضرت را بوسيدم و گفتم : اشهد ان لا اله الاّ اللّه‏ و ان محمداً عبده ورسوله و انكم خلفاء اللّه‏ فى ارضه . تا به حال من به امامت قائل نبودم ، ولى الآن به دست شما ايمان مى‏آورم . يحيى گفت : من از آن زمان به بعد شيعه شدم و به خدمت آن حضرت مشغول هستم »(1) . (1) بحارالأنوار : ج5 ، ص142 .