خاطرات استاد قرائتی : در مسجد الحرام نشسته بودم و با يك نفر گرم صحبت بودم . شخصى دست مرا بوسيده و رفته بود و من متوجّه او نشده بودم . يك نفر آمد و گفت : آقاى قرائتى ! من تعجّب مى كنم از كبر وخودپسندى شما ! گفتم : چرا ؟ گفت : يك نفر دست شما را بوسيد ، ولى شما اعتنايى نكرديد و دستتان را پس نگرفتيد ! گفتم : آقا من گرم صحبت بودم و متوجه نشدم . امّا او نمى خواست باور كند و رفت .
من حواس خود را جمع كردم ، بعد از لحظاتى فرد ديگرى خواست دستم را ببوسد ، گفتم : نه آقا ! قابل نيستم و دستم را پس گرفتم . لحظه اى بعد فردى آمد و گفت : آقاى قرائتى ! شما تكبّر داريد ! گفتم : چرا ؟ گفت : پيرمردى آمد دست شما را ببوسد ، ولى شما نگذاشتيد و او خجالت كشيد ! !
💠کشکول مبلغین ومبلغات استان یزد
https://eitaa.com/joinchat/1851588616Cd0c71383ae
•┈••••✾•🌿🌺🌿•✾••••┈•