♡﷽♡
#قــاب_خــاتـــم
#قسمت_123
•┈┈••✾•☕️🍭☕️•✾••┈┈•
ده دقیقه ای هست که همراه با احسان درون ماشین و پشت در عمارتی که روزی با کار کردن در آن ، امید نا امید شده ام برای درمان مامان را به دست آورده بودم ، ایستاده ایم
- هیچ وقت فکرشو نمی کردم روزی از راه برسه که برای وارد شدن به خونهء پدری این قدر دلهره داشته باشم
- میخواید اصلاً نریم ... هان ؟
خندید ... آرام و مردانه ....
دوست داشتنی ولی .... تلخ ....
- راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
اگه هستی که " یاعلی " اگرنه .....
- هستم !
چاره ای برایمان نمانده بود جز بودن با هم و در کنار یکدیگر ....
اولین بار بود که دوشادوش مرد رویاهام روی سنگفرش زیبای حیاط عمارت قدم بر میداشتم و چه لذتی داشت احساس گرمای دستاش وقتی منو بی هیچ تماسی به جلو هدایت می کرد تا با زبان بی زبانی بگه " هستم .... درست همین جا ، کنارت ... نگران نباش عزیزم "
ورود ما به ساختمون عمارت همزمان شد با تلاقی چشمهای من و پروانه !
چشمهایی که خیلی وقت بود از دیدنشون محروم شده بودم ولی هنوز هم به نظرم بی اندازه مهربان و دوست داشتنی بودند
- دیبااااا!
هیجان از تک تک حرکاتش می ریخت و من که دیدن یک آشنای قدیمی ، کمی از نگرانی و ترسم کم کرده بود با ذوقی بیشتر از اون به سمتش پرواز کردم
- پروانه !!!
- خوش اومدی عزیزم
این همه دست به عصا راه رفتن و مبادی آداب بودن از او بعید بود ولی بی شک حضور احسان خان این عمارت باعث شده بود تا مراعات کرده و به جای فحش و ناسزاهای بامزه منو به " عزیزم " گفتن مهمون کنه
- ممنون
- پروانه! مادرم کجان ؟
- اتاقشون هستن آقا ... کمی سردرد داشتن ، تازه دارو خوردن و خوابیدن
- باشه پس تو با خانوم شریف با هم باشید هر وقت بیدار شدن خبرم کن .... من توی باغ قدم میزنم
میدونستم استرس روبه رو شدن با مادرش وقتی من هم در کنارش ایستادم باعث شده تا مثل مرغ سرکنده بال بال بزنه ولی به قول خودش چاره ای نبود جز این رویارویی
حالا به چه قیمتی تموم می شد دیگه چیزی بود که خدا در سرنوشت ما مقدر کرده و ما چاره ای جز پذیرشش نداریم
- هیچ معلومه چه غلطی داری میکنی دیوونه ؟
- وا پروانه جون بذار آقا احسان از در بره بیرون بعد شروع کن
- مگه دروغ میگم ... اومدی اینجا چکار آخه ؟ نمیدونی خانوم سایهء تو رو با تیر میزنه ؟
- میدونم ولی چاره ای ندارم قربونت برم
انگار صدای غمگین و افسردهء من تاثیر گذار بود که با لحنی آرام تر و مهربون تر شروع کرد به حرف زدن :
- چرا ؟ چرا اومدید ؟ اونم باهم ؟
گفتم ...
هرچه بین من و احسان گذشته بود ، برایش روی دایره ریختم تا نگفته ای باقی نمونه وقتی او بعنوان خدمتکار این خونه از همه چیز خبر داشت
- حالا فکر میکنی اومدنت تاثیر داشته باشه ؟
- نمیدونم پروانه ... دارم دیوونه میشم .... باورت میشه بیشتر از هر چیز از روبه رو شدن با اون نگاه مرموز و پر نفرتش می ترسم ؟
- هم باورمی کنم و هم برای هردونفرتون نگرانم
خدا کنه دلش به رحم بیاد .... دیروز خیلی به هم ریخته بود ... هر وقت با پریا خانوم یا جهانگیر خان صحبت میکنه انگار داغ دلش تازه میشه
- نمیدونم قراره چی بشه
فقط خودمو سپردم به خدا و .... حمایت آقا احسان !
- آخرش من نفهمیدم چجوری تونستی قاپ این پسر چشم وگوش بسته رو بدزدی کلک !!!
و او چه می دانست که روزها پیش از ابراز علاقه از طرف احسان ، این من بودم که باخته بودم ...
همه چیز را در قماری بی سرانجام به او واگذار کرده بودم که حالا مالک روحم نیز شده بود ...
هم عقل و هم دل و هم آینده ام را !
#الههبانو
#ادامهدارد
🌍
eitaa.com/kashkoolmazhabimehrab