🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗چند.دقیقه.دلت.را.آرام.کن💗 قسمت پنجم توچشماش نگاه کردم و باحرص گفتم بله آقای فرمانده پایگاه😑 در همین حال یکی از پسرهای بسیجی بلند شد و گفت محمدجان من برم خواهرم توحرم منتظره -برو علی جان -تااینجا فهمیدم اسمشم محمده😊 داشتم بیرون میرفتم که دیدم یه پسردیگه رفت و گفت حاج مهدی منم میرم یکم استراحت کنم😆 -به سلامت سجاد جان -داشتم گیج میشدم😯 -چرا هرکی یه چی میگه؟!😕 رفتم جلو: -جناب فرمانده؟!😐 -بله خواهرم؟! -میتونم بپرسم اسم شما چیه؟!😯 -بله اختیار دارید.علوی هستم -نه منظورم اسم کوچیکتون بود😐 دیدم یکم مکث کرد که سریع گفتم چون هرکس یه چی صداتون میکنه کنجکاو شدم بپرسم.همین😐 -اها.بله.من محمد مهدی هستم.دوستان چون لطف دارن سر به سرم میزارن هربار یه کدومو صدامیزنن😄 اها.خوب پس.حالا من اگه کارتون داشتم چی صداتون کنم😊 هر چی مایلید ولی ازاین به بعداگه کاری بود به خانم مولایی(منظورش زهرا بود) بگید و ایشون به من منتقل میکنن☺ اعصابم خوردشد و باغرض گفتم: باشهه.چشم😑😑 موقع شام غذا هارو پخش کردم و بعدشم سفره رو جمع کردم.سمانه با اینکه مسول فرهنگی بودوکارش چیز دیگه ولی خیلی بهم کمک کرد.یه جورایی پشیمون شدم چرا قبول کردم😕.تو دلم به سمانه فحش میدادم که منو انداخت تو این کار😒 خلاص این چند روز به همین روال گذشت تا صبح روز اخر که چند تا ازدخترها به همراه زهرا برای خریدمیخواستیم بریم بیرون -سمانه -جانم؟! -الان حرم نمیخوایم بریم که؟!😯 -نه.چی بود؟! -حوصله چادر گذاشتن ندارم اخه.خیلی گرمه😞 -سمانه یکم ناراحت شد ولی گفت نه حرم نمیریم😐 رفتیم تو بازار رضا و مشغول بازدید بودیم که زهرا بادوستش که تو یه مغازه انگشتر فروشی بودن مارو دیدن: -دخترا یه دیقه بیاین -بله زهرا جان؟!😯 و باسمانه رفتیم به سمتشون -دخترا به نظر شما کدوم یکی از اینا قشنگ تره؟!😕 (تو دستش دو تا انگشتر عقیق مردونه داشت) که سمانه گفت به نظر من اونیکی قشنگ تره و منم همونو باسر تایید کردم و زهرا هم خرید و گفت: راستی دخترا قبل اذان یه جلسه درباره کارهای برگشت داریم.حتما بیاین یه مقدار خرید کردیم و با سمانه رفتیم سمت حسینیه و اول از همه رفتم چادرمو گذاشتم و منتظر ساعت جلسه شدیم وارد اطاق شدیم که دیدم اقا سید و زهرا با هم حرف میزنن در همین حین یکی ازپسرها وارد شد. اقا سید دستشو بالا اورد که دست بده✋ دیدم همون انگشتری که زهرا خریده بود تو دستشه😢🕊🌹🔑کلیدبهشت🕊🌹🔑 @kelidebeheshte