زندگینامه سردار خیبر شهید حاج محمد ابراهیم
همت
🌸🌹🥀🌼🌸🌼🌹🥀🌼🌸🌹🥀
فصل پنجم
قسمت 8️⃣9️⃣
_ (( خودش خواسته.)) 😊
نصرت دوباره پرسید :
_ یعنی چی ننه ؟☺️
ابراهیم قاشق اش را گذاشت زمین و گفت :😌
(( اگر بدانی همین هم گیر خیلی از بچه ها نمی آید،
آن وقت می فهمی که چرا می گویم همین هم از سرمان زیاد است.)) 😌😊👌
نصرت بغض کرد:😭😭
_ همین نیم من برنج کوپنی ننه جان؟😢
و ابراهیم دوباره گفت:
_ (( آن ها نان و خرما هم گیرشان نمی آید چه برسد به به برنج کوپنی.))😢😭
بعد رو کرد به ننه و تاکید کرد که :
_ (( ناشکری نکن ننه !))😨😦
کربلایی علی اکبر گفت:
اینقدر سخنرانی نکنید شما دونفر، غذا از دهن می افتد.
😞👌
...
اذان صبح ، وقتی کربلایی علی اکبر برای نماز برخاست، ابراهیم را ندید . به دور وبرش چشم چرخاند، بازهم ابراهیم نبود. چند دقیقه ای صبر کرد گفت:(( شاید رفته توی حیاط.)) اما بازهم خبری نشد .😪👌
ابراهیم رفته بود. کربلایی علی اکبر درحالی که ازجا برمی خواست تا به سمت دستشویی برود، با خودش گفت:
_ ای ای ای مرا جا گذاشتی پسرجان . فکر کردی خسته می شوم یا جلو دست و پایت را می گیرم؟😢
به هر حال خدا نگهدارت باشه. ☺️😉
رفتی به سلامت 😞😢
ادامه دارد ...🌹🌹
ادامه این داستان ان شاالله فردا در کانال