🌺خالـــــه قـــــزی🌺
#خاله‌قزی840 اتاق تقریبا تاریک بود و نمیتونستم چهره اش رو ببینم اما بغض صداش رو به خوبی احساس میکرد
نگاهی به ساعت گوشیم انداختم، ساعت سه نصف شب بود اما همچنان بیدار بودم از بس فکرای بیخودی کردم، سرم داشت میترکید! دستم رو محکم روی سرم فشار دادم تا شاید یکم از درد سرم کم بشه اما کمتر نشد که هیچ، بیشتر هم شد! _ آرش...آرش...آرش تو چیکار کردی با من که داری اینطوری داغون و نابودم میکنی؟ چیکار کردی با من که نمیتونم خوب باشم؟ چیکار کردی تو؟ گوشیم رو برداشتم و وارد پیام های آرش شدم آخرین پیاماش همونا بود که دوشب پیش برام فرستاده بود و من هیچ جوابی بهش نداده بودم همون دوتا پیام کوتاه رو هزار بار خوندم و انقدر خوندم که اصلا نفهمیدم کِی چشمام خسته شد و خوابم برد... _ سارا؟ سارا پاشو دیگه صدای گیسو رو میشنیدم اما اصلا توانایی اینکه چشمام رو باز کنم رو نداشتم _ سارا باتواما پاشو دیر شد غلتی زدم و به سختی یکی از چشمام رو باز کردم؛ همه جا رو تار میدیدم نگاهی به قیافه ی نیمه واضح گیسو انداختم و گفتم: _ ولم کن خوابم میاد _ بیدارشو باید بریم سرکار، من امروز میخوام زود برگردم، بریم که زود بیاییم سرم داشت میترکید و بدجور درد داشتم، چشمام هم میسوخت و اصلا توانایی باز نگه داشتنشون رو نداشتم؛ انگار دوتا وزنه ی صد کیلویی به پلکام وصل بود و اصلا نمیتونستم بالا نگهشون دارم! _ گیسو امروز نریم توروخدا _ وا! حالا تو هرروز مارو میکُشی که کارمون عقبه و دیره و این حرفا، حالا میگی نریم؟ _ نمیتونم پاشم _ چرا؟ نکنه مریض شدی؟ خمیازه ای کشیدم و خواب آلود گفتم: _ دیشب تا نصف شب بیدار بودم و خوابم نمیبرد _ یعنی نریم واقعا؟ _ نریم توروخدا، من دیروز یکم کارو جلو انداختم دیگه، بعدشم هنوز کار جدید نگرفتیم و این مدت وقت داریم قبلی هارو تموم کنیم...