🔅
#داستان_جالب
✍️
خوششانسی یا بدشانسی؟
🔹رعیت پیری👨🦳 از مال دنیا یک پسر🧑🏻 داشت و یک اسب🐴.
🔸روزی اسب پیرمرد🐴 فرار کرد. همسایهها برای دلداری به خانه او آمدند و گفتند:
عجب بدشانسیای آوردی که اسبت فرار کرد.
🔹👨🦳
پیرمرد جواب داد:
از کجا میدانید که این از خوششانسی من بوده یا از بدشانسیام؟
🔸
همسایهها با تعجب جواب دادند:
خب معلومه که این از بدشانسی تو بوده!
🔹هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد🐴 بههمراه ۲۰ اسب وحشی به خانه برگشت.
🔸
اینبار همسایهها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند و گفتند:
عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت فرار کرد و حالا بههمراه ۲۰ اسب دیگر به خانه برگشت!
🔹
پیرمرد👨🦳بار دیگر در جواب گفت:
از کجا میدانید که این از خوششانسی من بوده یا از بدشانسیام؟
🔸فردای آن روز پسر پیرمرد🧑🏻 در حین رامکردن یکی از اسبهای وحشی، زمین خورد و پایش شکست.
🔹
همسایهها بار دیگر آمدند:
عجب شانس بدی!
🔸و
کشاورز پیر👨🦳 گفت:
از کجا میدانید که این از خوششانسی من بوده یا از بدشانسیام؟
🔹
و چند تا از همسایهها با عصبانیت گفتند:
خب معلومه که از بدشانسیه تو بوده پیرمرد!