دو شب مانده بود به یلدای سال ۹۶
ما بودیم و یک جاده طولانی برای رسیدن به تهران
عبور از راهروی هایی که روی سه پایه ها از دو طرف عکسهایی قرار داشت. عکسهایی از عموعلی که همه اش توی جبهه بود... روی بلم ... روی خاکریز... توی سنگر...
آن شب ما نگاه کردن به تخت خالی عموعلی بود و سبد گل رویش...
در میان جماعتی که انگار دیگر نمیشناختم و دنبال آغوشی که فریاد بزنم
داد بزنم
چرا همه اش میگفتند ساکت... هیس... صدات رو نامحرم میشنوه
در اتاقی من و نیره خانم خواهر عمو علی
بالش دست روی دهان می گذاشتیم و گریه میکردیم.
خواهرهایم آمده اند... آنها هم دست کمی از من نداشتند...
هنوز مادر نیامده بود.
مشهد بود که خبرش کرده بودند پسرش به جعفر و امیر پیوست.
باید مادر می آمد.تا آرام مان کند...
وقتی رسید همه نگاه ها دیگر او شده بود.درگاه خانه تعادل نداشت خواهرزاده ها زیر بغلش را گرفتند
به همه خوش آمد گفت. گریه هم کرد
اما زود خودش را جمع و جور کرد.
همان شب بود که تهران زلزله آمد
زمین هم طاقت نداشتن علی خوش لفظ، خوش زخم، خوش خواب را نداشت...
شب یلدا بود
همه دور هم بودیم آجیل مان اشک بود و انارمان دلهای خون مان...
یلدای ۹۶ چنین بود...
@khatkhatiha