✔️ آمد توی شهر الفبا قرار بر اینه که نشانه ها و ترکیبها با هم دوست بشن تا کلمه را درست کنند. امروز میخوام داستان یه کلمه ی جدید را براتون تعریف کنم. آ از بس توی خونه مونده بود؛ حوصله ش سر رفته و خسته شده بود. پنجره را باز کرد و بیرون رو تماشا کرد.... از دور مـَ را دید. گفت خوش بحال مـ که با " َ " دوسته و تنها نیست. کمی اون طرف تر د را دید که تنها یه گوشه نشسته بود. با خودش گفت: چقد خوب میشد اگه ما با هم دوست میشدیم و میتونستیم با هم بازی کنیم. تو همین فکر بود که صدای مـَ را شنید که می گفت: میای با هم بازی کنیم؟ آ با خوشحالی رفت و کنار مـَ ایستاد. د وقتی اونا را کنار هم دید گفت: کاش منم میتونستم برم پیششون!!! مـ فکرش رو خوند و گفت: تو هم بیا با هم بازی کنیم. بیا دست منو بگیر تا یه بازی قشنگ کنیم. د با ناراحتی گفت: اما من نمیتونم دست تو رو بگیرم. مـ گفت: چرا؟ د گفت: اگه دستت رو بگیرم روی خط کشیده میشم و این خلاف قانون شهر الفباست. مـ گفت راست میگی و به فکر فرو رفت. یهووو داد زد: فهمیدم. یه راهی پیدا کردم. من دستمو میبرم بالا؛ تو برو از اون بالا دست منو بگیر و بعد مثل سرسره بیا پایین! د گفت: خب ممکنه شکل من کمی عوض بشه!! مـ گفت: یه کمی اشکال نداره. د قبول کرد. رفت بالا؛ اول میترسید و یواش یواش میومد پایین. بعد یهووو سر خورد و اومد تا پاش رسید به خط زمینه.... آ مـَ خندیدند و گفتند: چقد خوشکل تر شدی!!! ناگهان صدای نشانه های دیگه را شنیدند که داد میزدند: آمد آمد اونا با تعجب پرسیدند: کی آمد؟ چی آمد؟ نشانه ها خندیدند و گفتند: کسی نیامد. شما با هم کلمه ی آمد را درست کردید. اونها از این دوستی شاد شدند. ا╅━━━┅═❂═┅┅──┄┄ https://eitaa.com/KheshteAvval 🇮🇷🕊⚜ ‌‌╆━━━┅═❂═┅┅──┄┄