م
زير درخت نشسته بود و بافتني مي بافت.
كلاغي از راه رسيد. روي شاخه ي درخت نشست و پرسيد: توي اين هواي گرم، چرا بافتني مي بافي؟
م لبخند زد و گفت: بالاخره كه هوا سر مي شود!
كلاغ گفت: وا... چه حرف ها! و پريد و رفت.
م باز هم بافت و بافت. سيبي از شاخه ي درخت كنده شد، افتاد روي دامن م و پرسيد: توي اين هواي گرم،
كي لباس بافتني مي پوشد!
م لبخند زد و گفت: بالاخره يكي پيدا مي شود كه بپوشد!
سيب لپ هاي تپلش را باد كرد و گفت: چه چيزها! و قل خورد و رفت.
م باز هم بافت و بافت. باد از راه رسيد. توي گوش م پيچيد و گفت : به به ... چه قدر قشنگ مي بافي! خسته نباشي!
براي كي مي بافي؟
م لپ هايش قرمز شد. سرش را پايين انداخت و گفت: براي م كوچولو، آخه من دارم مامان مي شوم!
و ژاكت كوچكي را كه بافته بود توي دست هاي باد گذاشت.
باد هوهو هاها خنديد و گفت: مباركه... مبارك!
ا╅━━━┅═❂═┅┅──┄┄
https://eitaa.com/KheshteAvval 🇮🇷🕊⚜
╆━━━┅═❂═┅┅──┄┄
#خشتِ_اول