join🔜
@KheshteAvval
داستان نشانه او
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود
مدتی بود که اهالی شهرک الفبا
از پشت درخت های جنگل صدای می شنیدن وباعث ترس ووحشت اهالی شهرک الفبا شده بودو در هر کوچه ومحل صحبت از این صدا بود این صدا شبیه صدای زوزه ی گرگ بود
بعد از چند مدت اهالی شهرک الفبا به این نتیجه رسیدند که به این وحشت وترس پایان بدهند وسری به جنگل بزنند و سر از این صدا در بیاورند
چند نفر از اعضای دلیر وشجاع شهرک
وسایل ایمنی ودفاع از خود را برداشتند وبه طرف جنگل به راه افتادند با ترس ولرز وارد جنگل شدند وشاخه ها وبوته هارا به آرامی کنارمی زدند تا به صدا نزدیک شدن ارام گوشه ای نشستند و شاخه ها ی درخت ها را کنار زدند وبا تعجب دیدند که دو نفر که به شکل سوت هستند یکی یک عصا به دستش دارد ودیگری شبیه سوت است یک کلبه ی کوچک درختی درست کرده اند وباهم صحبت می کنند وصدای انها مثل زوزه ی گرگ است
از جای خود بلند شدند وبه طرف انها حرکت کردند دو برادر از کلبه ی درختی خود پایین امدند وبا همان صدای زوزه ی گرگ با انها سلام واحوالپرسی کردند
اهالی شهرک از انها خواستند تا به شهرک الفبا بیایند وبا انها زندگی کنند
وقتی به شهرک رسیدند همه منتظر امدن شان بودند وقتی با دو نفر اشنا شدند که صدای او میدادند به خودشان خندیدن زیرا انها را با یک گرگ اشتباه گرفته بودند
از ان روز به بعد این دو نشانه با صدای او اول و غیر اول در شهرک معرفی شدند
و چون رنگ انها قرمز بود وصدای انها کشیده بود به عنوان گروه نجات در قسمت بالای شهرک الفبا قرار گرفتند
به این ترتیب او اول و غیر اول وارد شهرک الفبا شدند
join🔜
@KheshteAvval