💫📗کتاب 🔺زندگی و خاطرات شهید احمد علی نیری 4️⃣7️⃣ قسمت هفتاد و چهارم 💫🟢در همین افکار بودم که یک منور بالای سر ما روشن شد! تیربارچی عراقی فریاد زد: قِف قِف (ایست) 🔺همه‌ی بچه‌ها روی زمین خیز رفتند. 📌📌یکباره همه چیز به هم ریخت، هردو تیربار دشمن؛ ستون بچه‌های ما را به رگبار بستند. 🔺شدت آتش بسیار زیاد بود. 💫⚪️صدای آه و ناله بچه‌ها هر لحظه بیشتر می‌شد، در همین گیر و دار سرم را بلند کردم، دیدم برادر نیّری روی زانو نشست و با اسلحه کلاش به سمت تیربارچی سمت چپ نشانه گرفته. 🔺چند گلوله شلیک کرد، یکدفعه دیدم تیربار دشمن خاموش شد! 💫🔴برادر مظفری خودش را به جلوی ستون رساند و فریاد زد: بچه‌ها امام حسین(علیه السلام) منتظر شماست. الله اکبر...خودش به سمت دشمن شلیک کرد و شروع به دویدن نمود، 🔺همه روحیه گرفتند. 🌹یکباره از جا بلند شدیم و به دنبال او دویدیم.خط دشمن شکسته شد بچه‌ها سریع به سمت پل حرکت کردند، اما موانع دشمن بسیار زیاد بود، درگیری شدت یافت. بارانی از گلوله و خمپاره و نارنجک روی سر ما باریدن گرفت.. 🔺ما به نزدیک پل مهم منطقه رسیدیم... ⬅️ ادامه دارد ... 🔻با کسب اجازه از ناشر کتاب 🥀 ( انتشارات شهید هادی )