بخش10
_خوبم الحمد لله سلامتی چیکار میکنی!؟
+سلامتی تازه از دانشگاه برگشتم
نشستم تو اتاق میتونی زنگ بزنی!؟
_خوبه فعلا زنگ نمی تونم بزنم
زینب فکنم فردا من نمیام باز اینجا به من نیاز دارن شاید جمعه یعنی پس فردا میام حتما ان شاءالله
+باشه، باشه داداش تو اخرش منو دیوانه میکنی ، ما که دو هفته صبر کردیم این دو روز هم روش! امری دیگه ایی هست!؟
من میترسم بگی دیگه کلا نمیام!
_خخخخخ نه بابا میام ان شاءالله نه گلم سلام برسون ابجی فعلا خداحافظ
+خداحافظ
عباس:
زینب بفهمه چه کلاهی سرش گذاشتم
منو میکشه نمی دونه من هماهنگ کردم فردا شب هیئت باشه . خدا بخیر کنه!
_اقای حسینی
+جانم حاجی
_بیا نهار بخور منتظر هستیم
+چشم اومدم
نشستم رو سفره مشغول خوردن شدم که فهمیدم همه دارن به من میخندن
سرم رو گرفتم بالا به هرکی نگاه کردم صورتش از خنده قرمز شده بود به علی چشم غوره نگاه کردم و گفتم: اخ علی اخ بگم خدا چیکارت کنه نگاه کردم فرمانده نیست چنگال رو پرت کردم سمتش
_دیوانه چیکار میکنی
+چی بهشون گفتی دارن به من میخندن باز چی گفتی !؟
_عرضم به حضور شما که گفتم بهشون عباس زن میخواد
+ای خنگ خداا بابا شما چرا باور کردین دروغ میگه بخدا من زن میخوام چیکار!؟
دیدم همه مردن از خنده منم زدم زیر خنده خاک تو سرتون اگر نگفتم فرمانده تنبیهتون کنه من عباس حسینی نیستم منم حالیتون میکنم صبر کنید
برا تو هم دارم دیوانه علی به خاله میگم زن میخوای
_ هاااا نه جان مادرت بخدا من زن نمیخوام داداش شوخی کردم خخخخخخ
+اگر حالت رونگرفتم
باز همه زدن زیر خنده
علی: امشب عباس برمیگرده تهران واقعا جاش خالی میشه چه فرمانده هانی که اینجا عااشقش نشدن عباس خیلی تو دل برو بود
همه دوسش دارن خیلی شوخ بود از کسی ناراحت نمیشد
به ما قول داد امشب با صدای قشنگش برامون روضه بر حسین بخونه
عباس: مشغول جمع کردن لباسام بودم
که برگردم تهران محمد اومد گفت
_عباس اقا بیا همه منتظرن روضه برامون بخون
+چشم اومدم
رفتم براشون خوندم بعد خوندن روضه با همه خداحافظی کردم. از اتاق داشتم اومدم بیرون با ساکم که همه زدن زیر خنده.
سرم رو برگردوندم هااا چی شده!؟
علی چی گفتی باز پشت سرم!
+ ان شاءالله بار دیگه اومدی دینت کامل شده
باشه
لا اله الا لله از دست شما خداحافظ دیگه التماس دعا
سوار ماشین شدم حرکت کردم سمت تهران من با چندتا از بچه هاا
نزدیک های اذان صبح رسیدیم تهران من کلید خونه رو داشتم رفتم سمت خونه
یک دوش گرفتم لباس عوض کردم نشستم تو اتاق با گوشی ور میرفتم که زینب زنگ زد!
عه عه یعنی بهش گفتم من نمی تونم تلفن جواب بدم چیکار کنم الان من!
یک بسم لله گفتم و جواب دادم
_الوو
+الو سلام داداش کجایی!؟
با خودم گفتم بسم الله این چرا داره گریه میکنه ساعت شش صبحه همه خوابن!
_سلام زینب چته خواهر چرا گریه میکنی
زینب چرا گریه میکنی اتفاقی برات افتاده
فقط صدای گریه هاش می اومد
زینب جواب منو بده یلحضه گریه نکن بهم بگو چی شده دختر
+جان زینب بگو خوبی چیزیت نیست!؟
_زینب جان منکه حالم خوبه داری میبینی که دارم باهات حرف میزنم حالم خوبه زینب
آبجی چرا گریه میکنی!!؟
زینب کلافم نکن چته !؟
+خواب بد دیدم خیلی بد عباس خیلی ترسناک بود ترسیدم اتفاقی برات افتاده باشه
_منکه حالم خوبه باش الان ترسیدی
الان میام پیشت
+هاااا کجا بیای مگه کردستان نیستی
محکم زدم رو پیشونیم خاک تو سرت عباس
_مگه میزاری شما کسی تو رو سوپرایز نم چی کنه دختر دو سه ساعتی میشه برگشتم
+واقعا برگشتی راست میگی! مگه نگفتی
جمعه میام!؟
_نه پیچوندمت خخخخخ خب حالا بگذریم
من امروز استراحتی دارم بی کارم یعنی امشب که باید بریم هیئت میخوای الان بیام دنبالت!؟
+دیوانه ایی تو اها آره امشب هیئته امشب بیا دیگه هیئت من به خانم رضوی گفتم نیستی!؟
نه الان نیا همه خوابن زشته
_خخخخخخخخ ، باش ساعت نه میام دنبالت
+وایسا ببینم چرا میخندی!؟
_چون خانم رضوی هم تورو پیچونده حالا بگذریم بعدن برات تعریف میکنم
+نگا بعد برات دارم من ساعت نه کلاس دارم دانشگاه ساعت چهار ظهر اینجوری تموم میکنم!
از اونجا میرم خونه تو هم اونجا باش!
_باشه آبجی فعلا
+خدانگهدار
عباس:
بیا اینم نقشه که کشیدم بر باد فنا رفت
ای زینب ای بلند شدم رفتم سمت یخچال تو اشپزخونه . ما شاءالله مادر عزیز بجز این دوتا تخم مرغ و این پرتقال تخلیه کامل کردن
دوتا تخم رو سرخ کردم و خوردم !
حوالی ساعت نه به مامان زنگ زدم
_الو سلام مامان عزیزم
+سلام پسرم چخبر کی برگشتی!؟
_سلامتی حوالی ساعت پنج رسیدم
خوبی مامان اونجا چخبر اقا جون بی بی چطورن!؟