قسمت۱۳ رو سنگ قبرش وهی دست میکشیدم رو قبرش به عکس که قاب شده بود پیش قبرش نگاه کردم این همون لبخندی بود که تو خواب بهم زدی برادر هادی!؟ خدا منو هم میبخشه!؟ بارون داشت شدید تر و شدید تر میشد! انقدر دردل کردم تا سبک شدم به خودم اومدم ساعت12 ظهر بود من یک ساعته اینجا زجه میزدم! رو کردم به عکسش و گفتم: من باید برم دلم برا اینجا تنگ میشه نمیدونم میتونم دوباره بیام یانه! ولی امید دارم دعوتم میکنی و او این راهی که قرار تو حضرت زهرا س کمکم کنید کلی اتفاقات خوب میفته نمیگم هوامو داشته باشید که میدونم دارید اما تورو به حضرت زهرا س قسم دلتنگ که شدم تنهام نزارید من دارم برمیگردم ایران! کمکم کن همه چیز زود جور بشه برگردم هم مزاحم اینا شدم هم خانوادم نگرانم هستن! باشه برادر هادی!؟ راستی سلام و سفارش منو پیش حضرت زهرا س بکن! خوش به سعادتت دعا کن منم بتونم راهت رو ادامه بدم خوب دیگه وقت رفتنه دعوت نامه دوباره برای من بفرستی هااا خداحافظ! و بلند شدم هر قدم از مزارش دور میشدم! چادرم رو کشیدم جلو از وادی السلام اومدم بیرون زیر لب گفتم خداحافظ زمین خدا به امید دیدار! رسیدم به ماشین سوار شدم هیچکس چیزی نمیگفت! همشون از حال من خبر داشتن ! گفتن میریم زیارت حرم امام علی ع بعد دوباره برمیگردم کربلا! نزدیک اذان بود وارد حرم شدم آنقدر دلبسته ی این چادر شدم محکم گرفته بودم تو دستم هنوز نماز نمیخوندم! نفیسه: _راضیه نمی خوای نماز بخونی!؟ +نه! _باشه پس بی زحمت بشین پیش زینب تا نمازم رو بخونم و بیام! +باشه! بعد از اینکه نمازش تموم شد اومد پیش ما گفتم + بریم!؟ _نه صبر کن اقا سید بیاد +چشم اونطرف رو نگاه کردم اقا سید نبود خواست بره دنبال سید زینب بهونه گرفت بهش گفتم: _بشین پیش زینب خودم میرم! +ممنونم بلند شدم قدم برمیداشتم انقدر رفتم تا دیدمشون پیراهن سیاه پوشیده بودن حدود 39 سالشون بود نزدیک تر که شدم داشت گریه میکرد! و حرف میزد گویا داشت با کسی دردل میکرد _به حرمت حضرت زهرا قسم اقا این دوسال که من دلکندم وابسته نیستم ! میدونم گناهکارم ولی من چند سال تو حرم حسینت زجه زدم طلب شهادت کردم پس شهادت منو کی میدین همه رفیقام تو عملیات زمان شهادتشون رو میدونن الا من بخدا حسودیم میشه بهشون! من هلاک میشم وقتی میبینم لَه لَه میزنن برای شهادتشون و من جامانده هستم اقا این تقاص کدوم گناهه!؟ من چقدر باید صبرکنم! راضیه: نزدیک تر شدم ادامه دارد...........