قسمت ۲۴
گوشی گذاشتم کنار صدای ایفون دراومد مهمونا رسیدن!
تو آیفون نگاه کردم همه اومده بودن زدم رو صورتم ای وای این محمد حسین که قرار نبود بیاد ای خدا یعنی من باید بیفتم تو چاه! استغفرالله
+مامان اینا اومدن
_خب درو باز کن
+چادر می خوام چادرت کجاس؟
_چادر براچی !؟
+اینا همه اومدن تو گفتی فقط عمه و دوتا بچه های کوچکش میان بقیه سرکار هستن الان شوهر عمه اومده پسر بزرگش اومده حالا اینارو ول کن چادرت کجاست پشت در منتظرن
_نمیدونم اقا محمد که سرکار عمه اون روز گفت خونه نیست محمد حسین هم ماموریت بود عجب! اونکه اصلا نمیاد لابد عمه با هزار التماس اوردتش!
چادر پشت سرت رو میزه!
یک نفس عمیقی کشیدم از بس قبلا با پسرا میگشتم الان حالم از هرچی نامحرمه بهم میخوره داغون شدم خدایا خودت کمکم کن الان چه موقع اش بود این پسرش بیاد!
هی راه میرفتم استغفار میکردم!
به در رسیدم یک بسم الله گفتم در باز کردم چادر اوردم جلو همه سکوت! فکنم شکه شدن از پوششم بخصوص عمه چشاش برق میزد
اروم گفتم:
+سلام بفرمائید داخل خوش اومدین
عمه که مستقیم اومد تو بغلم
از این کلمه ایی که میگفت عین سنگ میکوبید رو سرم "چقد تغییر کردی؟"
انگار قبلا ابلیس بودم!
گردنم شکست از بس سرم پایین بود
به همه سلام کردم عمه عمو رقیه
محمد حسین محمد حسن
رقیه دختر چادری بود کلا خونه عمه ام همشون ادم خیلی مذهبی بودن
شوهر عمه تو نیرو انتظامی کار میکرد دوسال بازنشسته شده رقیه یک سال کوچکتر منه محمد حسن کلاس پنجمه محمد حسین سه سال بزرگترم بود سپاه مشغول به کار بود! قبلا بخاطر پوششم پاش رو تو خونه ی مانمیذاشت اینبار خدا بخیر کنه از عجایب هست اومدن خونه ما!
همراهیشون کردم داخل مستقیم رفتم داخل اتاقم خاک تو سرم چقد بدشانسم من
از اونطرف عمه اسمم رو صدا میزد راضیه راضیه بیا دخترم
عجب گیری کرده به ما عمه ای خدا
یا حضرت زهرا بهت توسل کردم امروز من سکته نکنم خوبه،!! چادرم رو درست کردم
از اتاق اومدم بیرون!
همه نشسته بودن تو پذیرای بابام تازه اومده بود یوسف هم رفت دانشگاه یک هفته دیگه میاد! من موندمو مادرم و بابامو یک دنیا دیوانگی!!
رفتم تو اشپزخونه پیش مامانم!
کمکش کردم باز عمه صدام زد! راضیه عمه جان بیا ببینیمت دخترم دلمون برات تنگ شده رفته بودی کربلا!
با.خودم گفتم وای ابروم رفت! لبم رو گزدم
مامانم زد بهم بیا برو پیششون زشته
نه امروز همشون قصد سکته دادن منو دارن!
+مامان خجالت میکشم نمیبینی بچه هاش اومدن همسن برادرم هستن!
_باشه دخترم بیا برو حالا زشته داره صدات میکنه!
+من امروز دیونه نشم خوبه،!
از آشپزخانه اومدم بیرون رفتم پیش عمه نشستم سرم همش پایین بود احساس کردم گردنم داره درد میکنه!
با خودم گفتم چته راضیه انگار میخوان بخورنت!
_خب چطوری راضیه خانوم عمه جان ، کربلا چخبر
+ممنون عالی جای همه خالی بود نائب الزیاره بودم!
محمد حسین: هییعی مادر من گفتم نیام زشته! دختر دارن راحت نیستم تو خونه! ولی این راضیه چقد تغییر کرده! عجب
یوسف دیونه هم مارو گذاشت و رفت! کاش یکی از کار زنگ بزنه بگه بیا لا اله الا الله یافاطمه به رحم کن من ااینجا مرتکب گناه نشم استغفرالله
دستی به محاسنم کشیدم وگوشم رو تیز کردم ببینم راضیه چجوری تو کربلا تغییر کرده!
سرم پایین بود و زیر لبم ذکر میگفتم!
که راضیه گفت.....
ادامه.........